شمیم ادب
علمی،آموزشی،فرهنگی،اجتماعی

 

قلمت را بردار بنویس از همه خوبیها

زندگـــی ،عشق ، امیــــــد

و هر آن چیز که بر روی زمین زیبا هست

گل مریــــم ، گل رز

بنویس از دل یک عاشق بی تاب وصال

از تمنــــــا بنویس ...

از دل کوچک یک غنچه که وقت است دگر باز شود

از غروبـی بنویس که چو یاقوت و شقایق ســـرخ است

بنویس از لبخنــــد

از نگاهی بنویس

که پر از عشق به هر جای جهان می نگرد

قلمت را بردار روی کاغذ بنویس ...

زندگی با همه تلخی ها باز هم شیرین است...

 




تاریخ: جمعه 15 دی 1391
ارسال توسط hamidreza57

 

 

 

سلام بر حسين و اربعينش، سلام بر اربعين و زائرانش! و سلام بر اندوه هاي دل آنان كه به سوغات بر مزار كشتگان، عشق بردند و به مويه نشستند. به شوق زيارت صحن و سراي جان فزايت، اربعين شهادتت را به سوگ مي نشينيم، يا حسين!

 اربعين از رازهاي هستي است و اربعين حسين (ع) روز بسط لطف اوست بر پيروان و دوستدارانش. و در مقام حسين (ع) همين بس كه در زيارت اربعينش خطاب به جدشان محمد مصطفي (ص) و پدر بزرگوارشان حضرت علي (ع) و مادر گراميشان فاطمه (س) ميگوييم كه خداوند عزاداري شما را در رثاء حسين (ع) فبول فرمايد.

 اربعين در فرهنگ عاشورا

در فرهنگ عاشورا، اربعين به چهلمين شب شهادت حسين بن علي(ع) گفته ميشود که مصادف با روز بيستم ماه صفر است. از سنتهاي مردمي گرامي داشت چهلم مردگان است، که به ياد عزيز فوت شده خويش، خيرات و صدقات ميدهند و مجلس ياد بود  بر پا ميکنند، در روز بيستم صفر نيز، شيعيان، مراسم سوگواري عظيمي را در کشورها و شــــهرهاي مختلف به ياد عاشوراي حسيني بر پا ميکنند. عاشقان و پيروان آن امام، در سحال اســـــرار اربعين به ذکر پرداخته و  باران اشکبار  چشم خويش را با مظلوميت حسين و يارانش پيوند مي زنند. اين راه، راه تداوم عشق است و بي گمان هيچگاه بي رهرو نخواهد بود.

 نخستين اربعين

در نخستين اربعين شهادت امام حسين (ع)، جابر بن عبدالله انصاري و عطيه عوفي موفق به زيارت تربت و قبر سيد الشهدا شدند. بنا به برخي نقلها، در همان اربعين، کاروان اسراي اهل بيت (ع) دربازگشت از شام و سر راه مدينه، از کربلا گذشتند و با جابر ديدار کردند. البته برخي از مورخان نيز آن را نفي کرده و نپذيرفته اند، از جمله مرحوم محدث قمي در «منتهي الامال» دلايلي ذکر ميکند که ديدار اهل بيت از کربلا در اربعين اول نبوده است. به هر حال، تکريم اين روز و احياي خاطره غمبار عاشورا، رمز تداوم شعور عاشورايي در زمانهاي بعد بوده است.

 اربعين و عرفان

 اربعين از رازهاي هستي، خصوصيت عدد چهل و اسرار نهفته در آن براى ما روشن نيست. البته چه بسا، با توجه به ويژگى ‏هاى انسان، «چهل بار» تكرار يك رفتار پسنديده موجب ملكه  معنوى و تعميق آن رفتار و قابليت نزول فيض خاص خداوند مى ‏شود. در فرهنگ اسلامى هم عدد چهل (اربعين) جايگاه ويژه اى دارد. چله نشينى براى رفع حاجات، حفظ كردن چهل حديث، اخلاص چهل صباح، كمال عقل در چهل سالگى، دعا براى چهل مؤمن، از اين نمونه هاست.

آمده است که چون حضرت موسي (ع) را قابل استماع کلام بي واسطه خداوند ميکردند چهل روز به خلوت فرستادند و خداوند فرمود: «... و اذا واعدنا موسي اربعين ليله »

پيامبر حکيم (ص) فرمود:

« من اخلص لله اربعين يوماً فجر الله ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه»: هر كس چهل روز فقط براى خداوند تعالى اخلاص چشمه هاي خداوند ورزد حكمت را از قلبش بر زبانش جارى مى‏ سازد.»

صاحب مرصاد العباد، عارف نامي نجم الدين شيرازي نيز گفته است: "و عدد اربعين را خاصيتي است در استکمال چيزها که اعداد ديگر را نيست." چنانکه در حديث صحيح آمده است:

ان خلق احدکم بجمع في بطن امه اربعين يوما ثم يکون علقه مثل ذلک.

و خواجه عليه السلام ظهور چشمه هاي حکمت از دل بر زبان را اختصاص اخلاص اربعين صباحا فرموده است، و حوالت کمال تخمير طينت آدم عليه السلام به اربعين صباحا کرد و از اين نوع بسيار است."

 

 




تاریخ: پنج‌شنبه 14 دی 1391
ارسال توسط hamidreza57

 باز بوی باورم خاکستریست

صفحه های دفترم خاکستریست

پیش از اینها حال دیگر داشتم
هر چه می گفتند باور داشتم


پیرها زهر هلاهل خورده‌اند
عشق ورزان مهر باطل خورده‌اند

باز هم بحث عقیل و مرتضی ست
آهن تفدیده‌ی مولا کجاست

نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است

نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است

دست ها را باز در شبهای سرد
ها کنید ای کودکان دوره گرد

مژدگانی ای خیابان خوابها
می رسد ته مانده بشقابها

در صفوف ایستاده بر نماز
"ابن ملجم‌"ها فراوانند باز


سر به لاک خویش بردید ای دریغ
نان به نرخ روز خوردید ای دریغ


گیر خواهد کرد روزی روزی‌ات
در گلوی مال مردم خوارها


من به در گفتم و لیکن بشنوند
نکته‌ها را مو به مو دیوارها


با خودم گفتم تو عاشق نیستی
آگه از سر شقایق نیستی

غرق در دریا شدن کار تو نیست
شیعه‌ی مولا شدن کار تو نیست

نه فقط حرفی از آهن مانده است 
شمع بیت‌المال روشن مانده است

نه فقط حرفی از آهن مانده است 
شمع بیت‌المال روشن مانده است

دست‌ها را باز در شبهای سرد
ها کنید ای کودکان دوره گرد

مژدگانی ای خیابان خوابها
می رسد ته مانده بشقابها

در صفوف ایستاده بر نماز
"ابن ملجم"‌ها فراوانند باز


سر به لاک خویش بردید ای دریغ
نان به نرخ روز خوردید ای دریغ

گیر خواهد کرد روزی روزی‌ات
در گلوی مال مردم خوارها

من به در گفتم و لیکن بشنوند
نکته ها را مو به مو دیوارها

 




تاریخ: سه‌شنبه 12 دی 1391
ارسال توسط hamidreza57

 

خاستگاه مردم ونك

 

ونك قدمتي نزديك به 1000 سال دارد .مي گويند در اين محل درخت ون بسيار مي روييده است وبه همين دليل ونك نامش نهاده اند .در كتاب لغت، ونك را نام حيواني كوچكتر از گربه مي دانند با موهاي بلند ودم كوتاه ، البته كسي اين يكي را در محل نديده است ، مرحوم دهخدا در لغتنامه مي نويسد ونك يعني «جاي گرفتن در ميان اقوام »كه اين يكي ملموس تر از ديگران است محل انتخابي غير از ضلع شمالي كه كوه سياه قرار گرفته است در ساير جهات ،مزارع، چشمه ها، رودخانه و دهات كوچك وبزرگ فراواني را در بر داشته است كلام آخر اينكه به يقين وصريح نمي توان يكي از چند گزينه موجود را انتخاب كرد .

 

با اسكان اولین مهاجران که از مناطق چهار محال و بویر احمد بوده اند ، به دلیل موقعیت امن منطقه ، سيل مهاجران به سوي ونك سرازير شده . از همه جا آمدند از كلگه ومندك كه كمترين فاصله را دارد تا كرزوني پايتخت چچنكه دورترين آنهاست .آري صلح جويان ظلم ستيز وعدالت خواه از  بویر احمد ، چهار محال بختیاری ،اصفهان ، ايل قشقايي واسفراهان –بوگر، بروجن  پشتكوه بختياري –جلاله، جسور وچقا بهمن آباده،دهاقان ،دزك، قهوه رخ ، دزفول، سونك ،سولجان ، سميرم ،شيراز، شهرضا وشهريا،ر فلارد، عقدك ، كرزوني ،كوفه، كربلا، كاظمين، كاشان ،كلگه، كوهيون وكزن ناقان واردل ونخودان آمده اند .

 

آنها ونكي را بنا نهادند كه پناهگاه پناه جويان سرزمين دين وعقيده، بيشه شيران، پرورشگاه دليران، محل تجمع غيرتمندان، سكوي افتخار برتري طلبان ،حمايتگاه ياري خواهان، گره امواج گذران غارتگران ،محل سكونت صالحان،زورمندان ومهد پرورش علما در منطقه شد.مدتي پاره تن فارس بوده وهم اكنون جزو اصفهان است

 
 

ونك با دوايل بزرگ بختياري وقشقايي وهمچنين طائفه بوير احمدي همسايه بوده و هست ، صولت الدوله قشقايي در جايي ونكي را برادر خود مي داند وبه اين برادري افتخار مي كند و ونك راخانه دوم خود مي داند.

 

مردم سلحشور ونک در دوران دفاع مقدس نیز از خود رشادت ها نشان دادند  و علاوه بر جانبازی های بسیار ، بیش از 100 شهید تقدیم اسلام و آب و خاک خود ، ایران عزیز نمودند

برگرفته از کتاب ونک در آئینه زمان ، نوشته جناب سرهنگ ح




تاریخ: سه‌شنبه 12 دی 1391
ارسال توسط hamidreza57

 بهترين لحظات زندگي از نگاه چارلي چاپلين

To go for a vacation to some pretty place.

براي مسافرت به يك جاي خوشگل بري

 

To listen to your favorite song in the radio.

به آهنگ مورد علاقت از راديو گوش بدي

 

To go to bed and to listen while it rains outside.

به رختخواب بري و به صداي بارش بارون گوش بدي

 

To leave the Shower and find that

the towel is warm

از حموم كه اومدي بيرون ببيني حو له ات گرمه !

 

To clear your last exam.

آخرين امتحانت رو پاس كني

 

To receive a call from someone, you don't see a

lot, but you want to.

كسي كه معمولا زياد نمي بينيش ولي دلت

مي خواد ببينيش بهت تلفن كنه

 

To find money in a pant that you haven't used

since last year.

توي شلواري كه تو سال گذشته ازش استفاده

نمي كردي پول پيدا كني

 

To laugh at yourself looking at mirror, making

faces.

براي خودت تو آينه شكلك در بياري و

بهش بخندي !!!

 

Calls at midnight that last for hours.

تلفن نيمه شب داشته باشي كه ساعتها هم

طول بكشه

 

To laugh without a reason.

بدون دليل بخندي

 

To accidentally hear somebody say something good

about you.

بطور تصادفي بشنوي كه يك نفر داره

از شما تعريف مي كنه

 

To wake up and realize it is still possible to sleep

for a couple of hours.

از خواب پاشي و ببيني كه چند ساعت ديگه

هم مي توني بخوابي !

 

To hear a song that makes you remember a special

person.

آهنگي رو گوش كني كه شخص خاصي رو به ياد شما

مي ياره

 

To be part of a team.

عضو يك تيم باشي

 

To watch the sunset from the hill top.

از بالاي تپه به غروب خورشيد نگاه كني

 

To make new friends.

دوستاي جديد پيدا كني

 

To feel butterflies!

In the stomach every time

that you see that person.

وقتي "اونو" ميبيني دلت هري

بريزه پايين !

 

To pass time with

your best friends.

لحظات خوبي رو با دوستانت سپري كني

 

To see people that you like, feeling happy

.كساني رو كه دوستشون داري رو خوشحال ببيني

 

See an old friend again and to feel that the things

have not changed.

يه دوست قديمي رو دوباره ببينيد و

ببينيد كه فرقي نكرده

 

To take an evening walk along the beach.

عصر كه شد كنار ساحل قدم بزني

 

To have somebody tell you that he/she loves you.

يكي رو داشته باشي كه بدونيد دوستت داره

 

remembering stupid

things done with stupid friends.

To laugh .......laugh. ........and laugh ......

يادت بياد كه دوستاي احمقت چه كارهاي

احمقانه اي كردند و بخندي

و بخندي و ....... باز هم بخندي

 

These are the best moments of life....

اينها بهترين لحظه‌هاي زندگي هستند

Let us learn to cherish them.

قدرشون رو بدونيم

 

"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"

زندگي يك هديه است كه بايد ازش لذت برد

نه مشكلي كه بايد حلش كرد

چاپلين مي گويد :

وقتي

زندگي 100 دليل براي گريه كردن

به تو نشون ميده

تو 1000 دليل براي خنديدن

به اون نشون بده





تاریخ: سه‌شنبه 12 دی 1391
ارسال توسط hamidreza57

 

 

 

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید : تو به من گفتی :

از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آئینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ،‌ که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پیش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"

باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشکی ازشاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید،

یادم آید که از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

 

                    "فریدون مشیری"




تاریخ: سه‌شنبه 12 دی 1391
ارسال توسط hamidreza57

 

بی خبر از همدگر آسوده خوابیدن چه سود                 بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود

 زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید              ورنه برسنگ مزارش آب پاشیدن چه سود

زنــــــــده را تا زنده است قدرش بدان                 ورنه برروی مزارش کوزه گل چیدن چه سود

 زنــــــــده را در زندگی دستش بگـیر                    ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود

با محبــــت دســـــت پیران را ببوس                  ورنه برروی مزارش تاج گل چیدن چه سود

یک شبی با زنده ای غمــــــخوار باش                 ور نه بر روی مزارش زار نالیدن چه سود

 تا زمانی زنده ایم از همدگر بیگانه ایم                    در عزاها روی بوسیــــــــدن چه سود

 گر توانی زنده ای را شــــــــاد کن                    در عزا عطر و گلاب ناب پاشیدن چه سود

 از برای سالمندان یک گل خوشبوببر                    تاج گلها در کنار همدگر چیدن چه سود

 گر نرفتی خانـــــــه اش تا زنده بود                     خانه صاحب عزا شبها خوابیدن چه سود

 گر نپرسی حال من تا زنــــــــده ام                  گریه و زاری به مرگم آه ونالیدن چه سود

 سال ها عید آمد و رفت و نکردی یاد من                جای خالی مرا در خانه ام دیدن چه سود

 گر نکــــــــــردی یاد من تا زنده ام                  سنگ مرمر روی قبرم فخربالیدن چه سود

 




تاریخ: یکشنبه 10 دی 1391
ارسال توسط hamidreza57

        

كاش مي شد که كسي مي آمد 

اين دل خسته ما را مي برد
چشم ما را مي شست 
راز لبخند به ما مي آموخت 
كاش مي شد كه غم و دلتنگي 
راه اين خانه ما گم مي كرد
و دل از هر چه سياهي است رها مي كرديم 
و سكوت 
جاي خود را به هم آوايي ما مي بخشيد
و كمي مهربانتر بوديم
كاش مي شد دشنام ،
جاي خود را به سلامي مي داد
گل لبخند به مهماني لب مي برديم 
بذر اميد به دشت دل هم
كسي از جنس محبت غزلي را مي خواند
و به يلداي تنهايي و زمستاني هم 
يك بغل عاطفه گرم به مهماني دل مي برديم
كاش مي شد مزه خوبي را 
مي چشانديم به كام دلمان
كاش ما تجربه اي مي كرديم
شستن اشك از چشم بردن غم از دل هم دلي كردن را 
كاش مي شد كه كسي مي آ مد 
باور تيره مارا مي شست 
و به ما مي فهماند 
دل ما منزل تاريكي نيست
اخم بر چهره بسي نازيباست 
بهترين واژه همان لبخند است
كه زلبهاي همه دور شده است 
كاش مي شد كه به انگشت نخي مي بستيم
تا فراموش نگردد كه هنوز انسانيم
كاش مي شد كه شعار جاي خود را به شعوري مي داد
تا چراغي گردد دست انديشه مان
كاش مي شد كه كمي آيينه پيدا مي شد
تا ببينيم در آن صورت خسته اين انسان را
كاش پيدا مي شد دست گرمي كه تكان بدهد 
تا كه پيدا بشود خاطره آن پيمان
و كسي مي آ مد و به ما مي فهماند 
از خدا دور شده ايم
كاشكي" واژه درد آور اين دوران است
كاشكي" جامه مندرس اميدي است كه تن حسرت خود پوشانيم
كاش مي شد كه كمي ، لااقل قدر وزن پر يك شاپرك
ما مسلمان بوديم





تاریخ: یکشنبه 10 دی 1391
ارسال توسط hamidreza57

 

 

 

 

نه تو می مانی و نه اندوه
    و نه هیچیک از مردم این آبادی...
        به حباب نگران لب یک رود قسم،
      و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
     آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز




تاریخ: یکشنبه 10 دی 1391
ارسال توسط hamidreza57

 

الف-شخصیت‏های منفی

حافظ با اصلی‏ترین شخصیت‏های منفی دوران خویش که‏ عبارتند از:صوفی،زاهد،شیخ،واعظ و محتسب،برخورد بسیار تند و مسخره‏آمیزی دارد که به شرح مختصر هریک از آنان خواهیم‏ پرداخت:

1-صوفی:اصطلاح صوفی که قبل از حافظ مترادف با پیر و مرشد است،از منفورترین چهره‏های دیوان اوست.عنوان"صوفی"، 35 بار در دیوان او به کار رفته است(جدا از اشتقاق‏های آن از قبیل‏ صوفی وش...).صفات منفی صوفی از نظر حافظ عبارتند از:

1-ریاکاری و خرقه‏ی آلوده که شواهد فراوانی دیده می‏شود:

صوفی بیا که خرقه‏ی سالوس برکشیم‏ وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم(غ 375) تسبیح و خرقه لذت مستی نبخشدت‏ همت درین عمل طلب از می‏فروش کن(غ 398)

2-لقمه‏ی شبهه خوردن یا مال حرام خوردن:

صوفی شهر بین که چون لقمه‏ی شبهه می‏خورد پاردمش دراز باد آن حیوان خوش‏علف(غ 296)

3-درازدستی و ستم‏پیشگی:

به زیر دلق ملمع کمندها دارند درازدستی این کوته آستینان بین(غ 403)

4-از درد عشق بی‏بهره بودن:

درین صوفی‏وشان دردی ندیدم‏ که صافی باد عیش دُردنوشان(غ 386)

5-ادعای کرامت داشتن:به اعتقاد حافظ،این ادعاها دروغ و فریبکارانه است و خرافاتی بیش نیست:

خیز تا خرقه‏ی صوفی به خرابات بریم‏ شطح و طامات به بازار خرافات بریم‏ ...شرممان باد ز پشمینه‏ی آلوده‏ی خویش‏ که بدین فضل و هنر نام کرامات بریم(غ 373)

6-برای فریب مردم دام نهادن و حقّه‏بازی کردن:

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد(غ 133

حافظ آن‏ها را به بت‏پرستی نیز متهم می‏کند و مستحق آتش‏ دوزخ می‏داند:

خدا زان خرقه بیزار است صدبار که صد بت باشدش در آستینی(غ 483) نقد صوفی نه همه صافی بی‏غش باشد ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد(غ 159)

2-زاهد:زاهد ظاهرپرست و زهدفروش نیز دست‏کمی از صوفی ندارد،چون‏که او نیز ریاکار است و مدعی دروغین و گران‏جان و عبوس:

راز درون پرده ز رندان مست پرس‏ کاین حال نیست زاهد عالی مقام را(غ 7) نوبه‏ی زهدفروشان گران‏جان بگذشت‏ وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست(غ 20)

هم‏چنین از عشق بی‏بهره است و خودخواه و خودپسند:

زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد زاهد ار راه به رندی نبرد،معذور است‏ عشق کاری‏ست که موقوف هدایت باشد(غ 158)

آن‏ها را غیر مستقیم با دیو و شیطان هم‏سان می‏داند:

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم،چه شد؟ دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند(غ 193)

حافظ بعد از این همه انتقاد و اعتراض و بدگویی،می‏گوید که پیر گلرنگ من-شراب-اجازه‏ی بدگویی نمی‏دهد،وگرنه حرف‏های‏ بسیاری دارم که هنوز نگفته‏ام:

 

پیر گلرنگ من اندر حق ازرق‏پوشان‏ رخصت خبث نداد ار نه حکایت‏ها بود(غ 203)

3-شیخ:شیخ نیز ریاکار است و از عشق خدایی بی‏بهره:

 

نشان اهل خدا عاشقی‏ست با خوددار که در مشایخ شهر این نشان نمی‏بینم(غ 358)

هم‏چنین مانند صوفی و زاهد خودخواه و خودپسند است:

 

گر جلوه می‏نمایی وگر طعنه می‏زنی‏ ما نیستیم معتقد شیخ خودپسند(غ 180)

حافظ مدعی‏ست که شیخ و قاضی و امام شهر و فقیه هم شراب‏ می‏خورند،ولی پنهانی.پس هیچ فضیلتی نسبت به رند شراب‏خوار ندارند:

 

ز کوی میکده دوشش به دوش می‏برند امام شهر که سجاده می‏کشید به دوش(غ 283) احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان‏ کردم سؤال صبح دم از پیر می‏فروش(غ 285) ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود تسبیح شیخ و خرقه‏ی رند شراب‏خوار(غ 246)

4-واعظ:حافظ از نصایح خشک و بی‏خاصیت واعظ و حرف‏های بدون عمل او،سخت به تنگ آمده است و بارها او را سرزنش می‏کند:

 

واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر می‏کنند چون به خلوت می‏روند آن کار دیگر می‏کنند مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس‏ تو به فرمایان چرا خود توبه کم‏تر می‏کنند(غ 199)

واعظ نیز اهل ریا سالوس است و از عشق بی‏بهره:

 

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود تا ریا ورزد و سالوس،مسلمان نشود(غ 227) حدیث عشق ز حافظ شنو از واعظ اگرچه صنعت بسیار در عبارت کرد(غ 131)

هم‏چنین از حق بویی نبرده است و در مکان مقدس و مسجد نیز فساد می‏کند:

 

واعظ ما بوی حق نشیند بشو کاین سخن‏ در حضورش نیز می‏گویم نه غیبت می‏کنم(غ 352) این تقوای‏ام تمام که با شاهدان شهر ناز و کرشمه بر سر منبر نمی‏کنم(غ 353)

5-محتسب:حافظ با تندی و خشم بیش‏تری از محتسب‏ انتقاد می‏کند.چون‏که او هم دین و مذهب و دفاع از مقدسات را یدک می‏کشد و هم قدرت سیاسی و نظامی دارد و مزاحمتش در حد نصیحت و مجادله و تکفیر نیست،بلکه با قدرت وحشتناکی به‏ نابودی مخالفان می‏پردازد:

 

اگرچه باده،فرح‏بخش و باد گل بیز است‏ به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است(غ 41)

او نیز ریاکار است،بلکه مست ریاست:

 

بی‏خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل‏ مست ریاست محتسب باده بده و لا تخف(غ 296)

محتسب علاوه بر این مستی،مست شراب انگوری نیز هست، اما کسی درباره‏ی او بدگمان نیست و یا جرأت اعتراض را ندارد.البته‏ جدا از باده‏نوشی،پیمان‏شکن و نامرد نیز هست:

 

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز مست است و حق او کس این گمان ندارد(غ 126) باده با محتسب شهر ننوشی زنهار بخورد باده‏ات و سنگ به جام اندازد(غ 150)

با این وجود،حافظ ترس را کنار می‏گذارد و گاهی آشکارا و زمانی پنهانی و به طنز به محتسب اعتراض می‏کند:

 

آن شد اکنون که ز ابنای عوام اندیشم‏ محتسب نیز درین عیش نهانی دانست(غ 48) من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم‏ محتسب داند که من این کارها کم‏تر کنم(غ 346)

در این شرایط است که حافظ از صومعه و مدرسه و خانقاه بیزار است و برای فرار از این همه فساد و تظاهر به میکده و خرابات و دیر مغان پناه می‏برد:

 

بیا به میکده و چهره ارغوانی کن‏ مرو به صومعه که آن‏جا سیاه کارانند(غ 195) حدیث مدرسه و خانقه مگوی که باز فتاد در سر حافظ هوای میخانه(غ 427)

 

ب-شخصیت‏های مثبت

شخصیت‏های مثبت دیوان حافظ عبارتند از:رند،پیرمغان(پیر خرابات،پیر می‏فروش...)صاحبدل و درویش.این شخصیت‏ها بیش‏تر ساخته ذهن اسطوره‏ساز حافظ است و شاید در عصر حافظ نمونه‏یی نداشته باشد و جنبه‏ی آرمانی آن‏ها بسیار قوی‏ست.از طرفی این شخصیت‏ها می‏تواند شخصیت ثانوی خود شاعر باشد که‏ از زبان آنان حرف‏های دلش را بازگو می‏کند.

1-رند:رند مهم‏ترین شخصیت مثبتی‏ست که از آفریده‏های‏ طبع خلاق حافظ است و در دیوان او همواره به عنوان انسان کامل و یا نمونه‏ی کامل انسانی که باید باشد ولی در جامعه کم‏تر یافت‏ می‏شود،مطرح شده است.به عبارت دیگر حافظ انسانی را که‏ می‏جسته،ولی نیافته،در سیمای رند آفریده است.در دیوان او کلمه‏ی رند 52 بار و رندی 35 بار به کار رفته است که به عنوان نمونه‏ به چند بیت اشاره می‏شود:

 

غلام همت آن رند عافیت‏سوزم‏ که در گداصفتی کیمیاگری داند(غ 177) رند عالم‏سوز را با مصلحت‏بینی چه کار کار ملک است آن‏که تدبیر و تأمل بایدش(غ 276)

می‏توان دو پیام مهم حافظ را رندی و عشق دانست:

مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند که اعتراض به اسرار علم غیب کند(غ 188)

2-پیرمغان:پیرمغان-و همه‏ی پیرانی که با شراب سر و کار دارند،مثل پیر خرابات و پیر میکده-نیز ساخته‏ی طبع حافظ است.حافظ نقطه‏ی مقابل ریاکاری را شراب‏نوشی می‏داند.آن‏ها برخلاف شخصیت‏های منفی از ریا و تظاهر بی‏زارند و لطف‏شان‏ دائمی‏ست و از معرفت حق برخوردارند.

 

نیکی پیرمغان بین که چو ما بدمستان‏ هرچه کردیم به چشم کرمش زیبا بود(غ 203) بنده‏ی پیر خراباتم که لطفش دائم است‏ ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست(غ 71) در خرابات مغان نور خدا می‏بینم‏ این عجب بین که چه نوری ز کجا می‏بینم(غ 357)

3-درویش:آقای دکتر منوچهر مرتضوی،درویش را جزء اصطلاحات عادی ذکر کرده است.1درحالی‏که از شخصیت‏های‏ مثبت و مورد توجه حافظ است،او در غزلی سیزده بیتی با ردیف‏ درویشان به ستایش آنان پرداخته است:

 

روضه‏ی خلد برین خلوت درویشان است‏ مایه‏ی محتشمی خدمت درویشان است‏ ...دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال‏ بی تکلف بشنو دولت درویشان است(غ 49)

حافظ در بازار دنیا فقط درویشان را موفق می‏داند:

 

در این بازار اگر سودی‏ست با درویش خرسند است‏ خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی(غ 440)

البته در دیوان حافظ درویش به معنی لغوی و عادی نیز به کار رفته است:

 

عیب درویش و توانگر به کم‏وبیش بد است‏ کار بد مصلحت آن‏ست که مطلق نکنیم(غ 378)

 

ج-شخصیت‏های بینابین

بعضی شخصیت‏ها گاهی مثبت و زمانی منفی هستند،مثل‏ عارف،سالک،مرید و...این افراد اگر به پیروی از صوفیان و واعظان‏ ریاکار باشند،منفی‏اند،و اگر به شیوه‏ی رندان از ریاکاری دوری کنند، مثبت‏اند:

 

عکس روی تو چو در آینه‏ی جام افتاد عارف از خنده‏ی می در طمع خام افتاد(غ 111) به آب روشن می عارفی طهارت کرد علی الصباح که میخانه را زیارت کرد(غ 132)

او به دنبال عارفان واقعی می‏گردد که زبان طبیعت را بفهمند:

 

عارفی کو که کند فهم زبان سوسن؟ تا بپرسد که چرا رفت و چرا باز آمد(غ 174)

عارف اگر در خرقه و تعلقات خود آتش بزند،می‏تواند به مقام‏ رندی برسد:

 

در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک‏ جهدی کن و سرحلقه‏ی رندان جهان باش(غ 272)

 

د-صفات منفی و ضدّ ارزش‏ها از نظر حافظ

ضدّ ارزش‏ها،گناهان و صفات منفی در دیوان حافظ به شکل‏ خاصی مطرح نشده،فلذا در مقدمه ذکر چند نکته ضروری‏ست.

1-مراتب گناهان:گناهان را باید درجه‏بندی کرد و شدت و ضعف آن‏ها را تعیین نمود و در مقام مقایسه با یک‏دیگر قضاوت‏ کرد.مثلا از نظر حافظ خوردن شراب از خوردن مال حرام و یا مال‏ وقف و ریاکاری...بهتر است:

 

مرا که نیست ره و رسم لقمه پرهیزی‏ چرا ملامت رند شراب‏خواره کنم(غ 350) بیا که خرقه‏ی من گرچه رهن میکده‏هاست‏ ز مال وقف نبینی به نام من درمی(غ 471) می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب‏ بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند(غ 196)

2-تفکیک گناهان فردی و اجتماعی:حافظ بین گناهان فردی و اجتماعی تفاوت اساسی قائل است.چون ضرر گناهان فردی به‏ شخص گناهکار مربوط می‏شود.پس مسأله‏یی‏ست محدود و قابل‏ چشم‏پوشی،به خصوص که خداوند بسیار بخشنده است.اما گناهان‏ اجتماعی به این علت که به مردم ضرر و زیان می‏رساند،به راحتی‏ قابل گذشت و چشم‏پوشی نیستند.صفات منفی و ضدّ ارزش‏ها از نظر حافظ به گناهان اجتماعی مربوط می‏شود.اگر گناه فردی به‏ دیگران نفعی برساند از آن باکی نیست:

 

اگر شراب‏خوری جرعه‏یی فشان بر خاک‏ از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک(غ 299)

3-برخلاف زاهدان و صوفیان که ادعای پاک‏دامنی می‏کنند، حافظ رند ادعای گناهکاری می‏کند و حتا گناهانی که انجام نداده‏ است،به خود نسبت می‏دهد:

 

من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه‏ هزار شکر که یاران شهر بی‏گنه‏اند(غ 201) می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب‏ چون نیک بنگری همه تزویر می‏کنند(غ 200)

حال با توجه به این نکته‏ها می‏توان صفات و ارزش‏های منفی را که بیش‏تر جنبه‏ی اجتماعی دارد،از دیدگاه حافظ به شرح ذیل بیان‏ کرد:

1-ریاکاری:حافظ ریا را مادر همه‏ی پلیدی‏ها و فسادها می‏داند.در شواهد قبلی مشخص شد که مهم‏ترین صفت منفی که‏ همه‏ی شخصیت‏های منفی دیوان حافظ دارند،همین ریا و تظاهر است که شعله‏ی آن همه‏ی ارزش‏های مثبت و حتا دین آدمی را از بین می‏برد:

 

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود(غ 227) آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت‏ حافظ این خرقه‏ی پشمینه بینداز و برو(غ 407)

2-صحبت حکام:همنشینی با حاکمان به خصوص حاکمان‏ ستمگر و مستبد از نظر حافظ بسیار زشت و ناپسند است و او واعظان‏ را بدین سبب سرزنش می‏کند:

واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود؟(غ 228) صحبت حکام،ظلمت شب یلداست‏ نور ز خورشید جوی بوی که برآید بر در ارباب بی‏مروت دنیا چند نشینی که خواجه کی به در آید(غ 232)

3-ستم کردن و مردم‏آزاری:ستم کردن به دیگران از نظر حافظ گناه بزرگی‏ست،چون ستم و آزار دیگران سرمنشأ فسادهای‏ دیگر است:

 

مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن‏ که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست(غ 76)

(به تصویر صفحه مراجعه شود) وی رستگاری جاوید را در بی‏آزاری می‏جوید:

 

دلش به ناله میازار و رحم کن حافظ که رستگاری جاوید در کم‏آزاری است(غ 66) من از بازوی خود دارم بسی شکر که زور مردم‏آزاری ندارم(غ 323)

4-خودخواهی و خودپسندی:خودخواهی و غرور تنها یک‏ خصلت منفی فردی نیست،بلکه دارای وجهه‏ی اجتماعی نیز هست. چون انسان خودخواه همه‏ی چیزهای خوب را برای خودش‏ می‏خواهد،حقوق دیگران را رعایت نمی‏کند.خودخواهی دلیل‏ نادانی‏ست و حتا نشانه‏ی کفر و بزرگ‏ترین حجاب انسان است:

 

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست‏ کفر است در این مذهب خودبینی و خودرائی(غ 493) تا فضل و علق بینی بی‏معرفت نشینی‏ یک نکته‏ات بگویم خود را مبین که رستی(غ 434)

5-ادعاهای بی‏اساس داشتن:در عصر حافظ مدعیان‏ فراوانی بودند که هریک به نوعی خاص ادعاهای مردم فریب و بی‏اساس را مطرح می‏کردند که حافظ با آن‏ها مبارزه می‏کند و ادعاهای پوچ آن‏ها را برملا می‏سازد:

 

حدیث مدعیان و خیال همکاران‏ همان حکایت زردوز و بوریاباف است(غ 44) مدعی گو نغز و نکته به حافظ مفروش‏ کلک ما نیز زبانی و بیانی دارد(غ 125)

فیلسوف به عقل خود مغرور است و صوفی به طامات و کرامات‏ خویش.حافظ با هردو مخالف است و اسرار عشق را به مدعیان‏ نمی‏گوید تا در درد خودپرستی بمیرند:

 

یکی از عقل می‏لافد یکی طامات می‏بافد بیا کاین داوری‏ها را به پیش داور اندازیم(غ 374) خیز تا خرقه‏ی صوفی به خرابات بریم‏ شطح و طامات به بازار خرافات بریم(غ 373) با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی‏ تا بی‏خبر بمیرد در درد خودپرستی(غ 435)

 

6-عیب‏جویی:

 

عیب درویش و توانگر به کم‏وبیش بد است‏ کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم(غ 378)

 

7-گران‏جانی و عبوسی:

 

مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر میان‏ نستدن جام می از جانان گران‏جانی بود(غ 218)

 

8-سست عهدی و پیمان‏شکنی:

 

پیر پیمانه‏کش من که روانش خوش باد گفت پرهیز کن از صحبت پیمان‏شکنان(غ 387) خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد بگذر ز عهد سست و سخن‏های سخت خویش(غ 291)

 

9-وعظ بی‏عمل:

 

عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس‏ که وعظ بی‏عملان واجب است نشنیدن(غ 393)

 

10-زراندوزی:

 

چو گل گر خرده‏ای داری خدا را صرف عشرت کن‏ که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی(غ 454)

 

هـ-صفات و ارزش‏های مثبت

ارزش‏هایی که حافظ بدان‏ها معتقد است و در راه برپا داشتن‏ آن‏ها تلاش می‏کند،ارزش‏های انسانی-الهی‏ست که بشر در طول‏ تاریخ در آرزوی آن بوده و برای تحقق آن کوشیده است.این‏ ارزش‏ها در عصر حافظ یا وجود نداشته و یا بسیار کم‏رنگ بوده است. ولی حافظ به عنوان متفکری آزاداندیش که سرش به دنیا و عقبی‏ فرود نمی‏آید.درباره‏ی این ارزش‏ها بسیار اندیشیده و در راه برقراری‏ آن‏ها بسیار مبارزه کرده است.این خصوصیت به هنر شاعری او رنگی زیبا و عمری جاودانه بخشیده است.می‏توان گفت تا انسان در

گستره‏ی گیتی برای برپایی ارزش‏های انسانی تلاش و مبارزه‏ می‏کند،دیوان حافظ راهنما و راهگشای اوست.ارزش‏هایی که حافظ برای ما ارمغان آورده است،به‏طور خلاصه عبارتند از:2

 

یکم:درست نگاه کردن به زندگی و پدیده‏های آن

حافظ شاعر زندگی‏ست و دیوان او دفتر زندگی.وی با همه‏ی‏ پدیده‏های زندگی سروکار دارد و درباره‏ی همه‏ی آن‏ها اندیشیده‏ است و با نگاه نافذ خود به عمق وقایع و حقایق حیات راه یافته است. "مهم‏ترین آموزش غیر مستقیم حافظ این است که به ما شیوه‏ی‏ نگاه کردن به زندگی را می‏آموزد.نه این‏که به ما چند رهنمود و پند تحویل بدهد.به تشبیه می‏توان گفت که حافظ به جای آن‏که به ما چند ماهی از دریای هنر ببخشد،به ما ماهیگیری یاد می‏دهد تا به‏ کام خویش از دریای بی‏منتهای زندگی هنری و هنر زندگی،ماهی‏ مراد بگیریم."3

این نگاه درست به زندگی او را به ارزش‏های زیبایی رهنمون‏ می‏سازد که عبارتند از:

1-همساز کردن ناهمسازها:4کار مهم حافظ این است که‏ آن‏چه را دیگران متضاد می‏پندارند،او در کنار هم می‏نشاند و آن‏ها را باهم آشتی می‏دهد و با این کار خیلی از تضادهای فکر و اندیشه‏ی‏ آدمیان را حل می‏کند.اعاده‏ی حیثیت تن آدمی در کنار اعتلای روح، جمع کردن شادی و غم،هوشیار است و هم مست،هم در دریای‏ توحید است و هم غرق گناه.

 

چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم(غ 368) هوشیار حضور و مست غرور بحر توحید و غرقه‏ی گنهیم(غ 381)

حافظ به درستی بین دنیا و آخرت نیز آشتی برقرار کند و به‏ ارزش زیبایی که حد اقل در عصر او توسط زاهدان و صوفیان انکار می‏شد،دست می‏یابد.

 

نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو که مستحق کرامت گناهکاران‏اند(غ 195) فردا شراب کوثر و حور از برای ماست‏ و امروز نیز ساقی مهر وی و جام می(غ 429)

2-عاشقانه نگریستن و زیستن:عشق و عاشقی از پیام‏های مهم‏ حافظ است.او در عشق هم شادی و خوشی را می‏جوید و هم غم و اندوه آن را به جان می‏خرد."عشق تنها پاسخگویی به غریزه نیست، نیازی عمیق و اجتماعی‏ست.گهرهای وجود تنها در سایه‏ی عشق‏ قابل بهره‏وری‏ست...جهان آشفته بیش از هرچیز نیاز به عشق‏ دارد."5

 

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است‏ سلطان جهانم به چنین روز غلام است(غ 46) گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد ما را غم نگار بود مایه‏ی سرور(غ 254) عالم از ناله‏ی عشاق مبادا خالی‏ که خوش‏آهنگ و فرح‏بخش هوایی دارد(غ 123)

بهترین یادگاری انسان در جهان،عشق است و حافظ راز بقا و جاودانگی را در عشق می‏جوید:

 

از صدای سخن عشق ندیدم خوش‏تر یادگاری که در این گنبد دوار بماند(غ 178) هرگز نمیرد آن‏که دلش زنده شد به عشق‏ ثبت است بر جریده‏ی عالم دوام ما(غ 11)

3-امیدواری و خوش‏گذرانی:عشق واقعی شادی و امید و خوشی به بار می‏آورد و عبوسی و ترش‏رویی را کنار می‏زند.می‏توان‏ گفت که خوش‏خویی و آرامش لازمه‏ی عشق الهی‏ست.اگر خدا به‏ سراغ کسی برود،تنگ‏خویی و بدرفتاری از او رخت خواهد بست و شخص آزاد و امیدوار می‏شود:

 

ناامیدم مکن از سابقه‏ی لطف ازل‏ تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت(غ 80) دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم‏ سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم(غ 376)

آقای خرمشاهی می‏گوید:من در میان صدها دفتر و دیوان شعر و نثر فارسی،دفتر و دیوانی تازه‏تر و باطراوت‏تر و طربناک‏تر و امیدبخش‏تر از حافظ سراغ ندارم."6

 

حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است‏ بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم(غ 326)

4-اغتنام وقت:جهانی که به هر جهت در حال گذر است،باید قدر اوقات آن را دانست و فرصت‏های زندگی را بیهوده از دست نداد، البته حافظ در طی تطور فکری خویش در آن‏چه به مسأله‏ی اغتنام‏ وقت تعلق دارد،از مفهوم خیامی که رنگ فلسفی دارد،تا مفهوم‏ عرفانی آن سیر می‏کند.مفهوم خیامی اندیشه‏ی مبنی بر فکر تزلزل‏ حیات و متضمّن اجتناب از ضایع کردن عمر در باب گذشته و آینده‏ی‏ عمر است و در مفهوم عرفانی متضمّن سعی در نیل به خیر و کمال‏ است."7

 

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار کس را وقوف نیست که پایان کار چیست(غ 65) قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند پس خجالت که از این حاصل اوقات بریم(غ 373)

 

دوم-آزادگی و استغنا

آزادگی و بی‏نیازی و استغنا چنان در شعر حافظ موج می‏زند که‏ به حق می‏توان گفت:"شعر حافظ یک ترانه‏ی ابدی‏ست در ستایش‏ آزادگی و بی‏تعلقی،آن‏چه خود وی را مستوجب نام رند می‏کند، همین بی‏قیدی و بی‏تعلقی اوست،بی‏قیدی به هر آن‏چه انسان را در بند می‏کشد،به حدود و قیود،به عادات و تقالید به عقاید و مذاهب."8او از هر دو جهان آزاد است و با وجود عاشق‏پیشگی تمام‏ در مقابل کمان ابروی هیچ‏کس سر فرود نمی‏آورد و بر هرچه که‏ هست چهار تکبیر می‏زند و همه تعلقات را ترک می‏کند.

 

فاش می‏گویم و از گفته‏ی خود دل‏شادم‏ بنده‏ی عشقم و از هر دو جهان آزادم(غ 317)

سر ما فرو نیاید به کمان ابروی کس‏ که درون گوشه‏گیران ز جهان فراغ دارد(غ 117) من همان دم که وضو ساختم از چشمه‏ی عشق‏ چار تکبیر زدم یک‏سره برهرچه که هست(غ 24)

حتا در برابر شاهان روزگار سر فرو نمی‏آورد و در برابر دولت و سلطنت ایشان،سلطنت فقر را می‏آفریند که ملکش از زمین تا آسمان است.

 

شاه اگر جرعه‏ی رندان نه به حرمت نوشد التفاتش به می صاف مروق نکنیم(غ 378) اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل‏ کم‏ترین ملک تو از ماه بود تا ماهی(غ 488)

او از همه کس بی‏نیاز است و با همت بلند خویش طالب خورشید حقیقت است و فقط به درگاه خداوند روی می‏آورد:

 

کم‏تر از ذره نئی پست مشو مهر بورز تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ‏زنان(غ 387) حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم(غ 373)

 

سوم-ترک تعصب

حافظ به دلیل آزادگی و بلندهمتی و روح متعالی خویش در هیچ‏ موردی نه تنها تعصب و سخت‏گیری به خرج نمی‏دهد،بلکه بسیار اهل مدارا و آسان‏گیری‏ست:

 

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع‏ سخت می‏گردد جهان بر مردمان سخت‏کوش(غ 286)

حتا در زمینه‏ی اختلافات مذهبی او با آزادگی کامل برخورد می‏کند و جنگ‏های مذهبی را آشکارا نفی می‏کند و اهل تسامح و تساهل فکری‏ست و به آشتی و صلح توصیه می‏کند:

 

در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت،رفت(غ 83) جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه‏ چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند(غ 184)

این ترک تعصب سه صفت برجسته در او به وجود می‏آورد:

 

1-کم‏آزاری یا بی‏آزاری:

 

مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن‏ که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست(غ 76)

 

2-عیب‏جویی نکردن:

 

کمال سر محبت ببین نه نقص گناه‏ که هرکه بی‏هنر افتد نظر به عیب کند(غ 188)

 

3-اعتدال و میانه‏روی:

 

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد ورنه اندیشه‏ی این کار فراموشش باد(غ 105) عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند(غ 182)

 

چهارم-توجه به مردم و عدالت‏طلبی

حافظ به مردمی که در انسانیت با او شریک‏اند و مورد ستم واقع‏ شده‏اند،بسیار توجه دارد و همواره به فکر آن‏هاست و به یاری‏شان‏ می‏شتابد.می‏توان گفت:"ترک آزار بسی نیست انسان باید به هم‏نوع‏ خود برسد.حافظ از اولی به دومی می‏رسد.مقام عشق نه تنها مقام‏ دوست داشتن"یار"بلکه کانون محبت همه خلایق است".9این‏ موضوع در شعر او ارزش‏های ذیل را به وجود آورده است:

 

1-توجه به زیردستان و درویشان:

 

دایم گل این بستان شاداب نمی‏ماند دریاب ضعیفان را در وقت توانایی(غ 493) نظر کردن به درویشان منافی بزرگ نیست‏ سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش(غ 278)

2-توجه به یاران و دوستان:این توجه چنان گسترده است‏ که او حتا با دشمن نیز مدارا می‏کند:

 

ده روز مهر گردون افسانه است و افسون‏ نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا ...آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است‏ با دوستان مروت با دشمنان مدارا(غ 5)

3-بخشندگی و کرم داشتن:بخشش و کرم تنها یادگاری‏ست‏ که در جهان باقی ماند و از ارزش‏های مهم انسانی‏ست.حافظ حتا کرم را در ردیف رندی قرار می‏دهد:

 

بدین رواق زبرجد نوشته‏اند به زر که جز نیکویی اهل کرم نخواهد ماند(غ 179) رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است‏ حیوانی که ننوشد می و انسان نشود(غ 227)

4-عدالت‏طلبی:حافظ در نهایت به عدالت‏طلبی و مبارزه با ستم می‏رسد و برای شاهان هیچ عبادیت را بالاتر از عدالت‏ می‏خواند:

 

شاه را به بود از طاعت صد ساله و زهد قدر یک ساعته عمری که در او دار کند(وی نظام جهان را بر پایه‏ی عدل می‏داند و از عدم موفقیت‏ ظالمان سخن می‏گوید:

 

دور فلکی یک‏سره بر منهج عدل است‏ خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند




تاریخ: یکشنبه 10 دی 1391
ارسال توسط hamidreza57
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران