شمیم ادب
علمی،آموزشی،فرهنگی،اجتماعی

 

بی خبر از همدگر آسوده خوابیدن چه سود                 بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود

 زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید              ورنه برسنگ مزارش آب پاشیدن چه سود

زنــــــــده را تا زنده است قدرش بدان                 ورنه برروی مزارش کوزه گل چیدن چه سود

 زنــــــــده را در زندگی دستش بگـیر                    ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود

با محبــــت دســـــت پیران را ببوس                  ورنه برروی مزارش تاج گل چیدن چه سود

یک شبی با زنده ای غمــــــخوار باش                 ور نه بر روی مزارش زار نالیدن چه سود

 تا زمانی زنده ایم از همدگر بیگانه ایم                    در عزاها روی بوسیــــــــدن چه سود

 گر توانی زنده ای را شــــــــاد کن                    در عزا عطر و گلاب ناب پاشیدن چه سود

 از برای سالمندان یک گل خوشبوببر                    تاج گلها در کنار همدگر چیدن چه سود

 گر نرفتی خانـــــــه اش تا زنده بود                     خانه صاحب عزا شبها خوابیدن چه سود

 گر نپرسی حال من تا زنــــــــده ام                  گریه و زاری به مرگم آه ونالیدن چه سود

 سال ها عید آمد و رفت و نکردی یاد من                جای خالی مرا در خانه ام دیدن چه سود

 گر نکــــــــــردی یاد من تا زنده ام                  سنگ مرمر روی قبرم فخربالیدن چه سود

 






تاریخ: یکشنبه 10 دی 1391
ارسال توسط حميدرضارضايي

        

كاش مي شد که كسي مي آمد 

اين دل خسته ما را مي برد
چشم ما را مي شست 
راز لبخند به ما مي آموخت 
كاش مي شد كه غم و دلتنگي 
راه اين خانه ما گم مي كرد
و دل از هر چه سياهي است رها مي كرديم 
و سكوت 
جاي خود را به هم آوايي ما مي بخشيد
و كمي مهربانتر بوديم
كاش مي شد دشنام ،
جاي خود را به سلامي مي داد
گل لبخند به مهماني لب مي برديم 
بذر اميد به دشت دل هم
كسي از جنس محبت غزلي را مي خواند
و به يلداي تنهايي و زمستاني هم 
يك بغل عاطفه گرم به مهماني دل مي برديم
كاش مي شد مزه خوبي را 
مي چشانديم به كام دلمان
كاش ما تجربه اي مي كرديم
شستن اشك از چشم بردن غم از دل هم دلي كردن را 
كاش مي شد كه كسي مي آ مد 
باور تيره مارا مي شست 
و به ما مي فهماند 
دل ما منزل تاريكي نيست
اخم بر چهره بسي نازيباست 
بهترين واژه همان لبخند است
كه زلبهاي همه دور شده است 
كاش مي شد كه به انگشت نخي مي بستيم
تا فراموش نگردد كه هنوز انسانيم
كاش مي شد كه شعار جاي خود را به شعوري مي داد
تا چراغي گردد دست انديشه مان
كاش مي شد كه كمي آيينه پيدا مي شد
تا ببينيم در آن صورت خسته اين انسان را
كاش پيدا مي شد دست گرمي كه تكان بدهد 
تا كه پيدا بشود خاطره آن پيمان
و كسي مي آ مد و به ما مي فهماند 
از خدا دور شده ايم
كاشكي" واژه درد آور اين دوران است
كاشكي" جامه مندرس اميدي است كه تن حسرت خود پوشانيم
كاش مي شد كه كمي ، لااقل قدر وزن پر يك شاپرك
ما مسلمان بوديم







تاریخ: یکشنبه 10 دی 1391
ارسال توسط حميدرضارضايي

 

 

 

 

نه تو می مانی و نه اندوه
    و نه هیچیک از مردم این آبادی...
        به حباب نگران لب یک رود قسم،
      و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
     آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز






تاریخ: یکشنبه 10 دی 1391
ارسال توسط حميدرضارضايي

 

الف-شخصیت‏های منفی

حافظ با اصلی‏ترین شخصیت‏های منفی دوران خویش که‏ عبارتند از:صوفی،زاهد،شیخ،واعظ و محتسب،برخورد بسیار تند و مسخره‏آمیزی دارد که به شرح مختصر هریک از آنان خواهیم‏ پرداخت:

1-صوفی:اصطلاح صوفی که قبل از حافظ مترادف با پیر و مرشد است،از منفورترین چهره‏های دیوان اوست.عنوان"صوفی"، 35 بار در دیوان او به کار رفته است(جدا از اشتقاق‏های آن از قبیل‏ صوفی وش...).صفات منفی صوفی از نظر حافظ عبارتند از:

1-ریاکاری و خرقه‏ی آلوده که شواهد فراوانی دیده می‏شود:

صوفی بیا که خرقه‏ی سالوس برکشیم‏ وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم(غ 375) تسبیح و خرقه لذت مستی نبخشدت‏ همت درین عمل طلب از می‏فروش کن(غ 398)

2-لقمه‏ی شبهه خوردن یا مال حرام خوردن:

صوفی شهر بین که چون لقمه‏ی شبهه می‏خورد پاردمش دراز باد آن حیوان خوش‏علف(غ 296)

3-درازدستی و ستم‏پیشگی:

به زیر دلق ملمع کمندها دارند درازدستی این کوته آستینان بین(غ 403)

4-از درد عشق بی‏بهره بودن:

درین صوفی‏وشان دردی ندیدم‏ که صافی باد عیش دُردنوشان(غ 386)

5-ادعای کرامت داشتن:به اعتقاد حافظ،این ادعاها دروغ و فریبکارانه است و خرافاتی بیش نیست:

خیز تا خرقه‏ی صوفی به خرابات بریم‏ شطح و طامات به بازار خرافات بریم‏ ...شرممان باد ز پشمینه‏ی آلوده‏ی خویش‏ که بدین فضل و هنر نام کرامات بریم(غ 373)

6-برای فریب مردم دام نهادن و حقّه‏بازی کردن:

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد(غ 133

حافظ آن‏ها را به بت‏پرستی نیز متهم می‏کند و مستحق آتش‏ دوزخ می‏داند:

خدا زان خرقه بیزار است صدبار که صد بت باشدش در آستینی(غ 483) نقد صوفی نه همه صافی بی‏غش باشد ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد(غ 159)

2-زاهد:زاهد ظاهرپرست و زهدفروش نیز دست‏کمی از صوفی ندارد،چون‏که او نیز ریاکار است و مدعی دروغین و گران‏جان و عبوس:

راز درون پرده ز رندان مست پرس‏ کاین حال نیست زاهد عالی مقام را(غ 7) نوبه‏ی زهدفروشان گران‏جان بگذشت‏ وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست(غ 20)

هم‏چنین از عشق بی‏بهره است و خودخواه و خودپسند:

زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد زاهد ار راه به رندی نبرد،معذور است‏ عشق کاری‏ست که موقوف هدایت باشد(غ 158)

آن‏ها را غیر مستقیم با دیو و شیطان هم‏سان می‏داند:

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم،چه شد؟ دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند(غ 193)

حافظ بعد از این همه انتقاد و اعتراض و بدگویی،می‏گوید که پیر گلرنگ من-شراب-اجازه‏ی بدگویی نمی‏دهد،وگرنه حرف‏های‏ بسیاری دارم که هنوز نگفته‏ام:

 

پیر گلرنگ من اندر حق ازرق‏پوشان‏ رخصت خبث نداد ار نه حکایت‏ها بود(غ 203)

3-شیخ:شیخ نیز ریاکار است و از عشق خدایی بی‏بهره:

 

نشان اهل خدا عاشقی‏ست با خوددار که در مشایخ شهر این نشان نمی‏بینم(غ 358)

هم‏چنین مانند صوفی و زاهد خودخواه و خودپسند است:

 

گر جلوه می‏نمایی وگر طعنه می‏زنی‏ ما نیستیم معتقد شیخ خودپسند(غ 180)

حافظ مدعی‏ست که شیخ و قاضی و امام شهر و فقیه هم شراب‏ می‏خورند،ولی پنهانی.پس هیچ فضیلتی نسبت به رند شراب‏خوار ندارند:

 

ز کوی میکده دوشش به دوش می‏برند امام شهر که سجاده می‏کشید به دوش(غ 283) احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان‏ کردم سؤال صبح دم از پیر می‏فروش(غ 285) ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود تسبیح شیخ و خرقه‏ی رند شراب‏خوار(غ 246)

4-واعظ:حافظ از نصایح خشک و بی‏خاصیت واعظ و حرف‏های بدون عمل او،سخت به تنگ آمده است و بارها او را سرزنش می‏کند:

 

واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر می‏کنند چون به خلوت می‏روند آن کار دیگر می‏کنند مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس‏ تو به فرمایان چرا خود توبه کم‏تر می‏کنند(غ 199)

واعظ نیز اهل ریا سالوس است و از عشق بی‏بهره:

 

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود تا ریا ورزد و سالوس،مسلمان نشود(غ 227) حدیث عشق ز حافظ شنو از واعظ اگرچه صنعت بسیار در عبارت کرد(غ 131)

هم‏چنین از حق بویی نبرده است و در مکان مقدس و مسجد نیز فساد می‏کند:

 

واعظ ما بوی حق نشیند بشو کاین سخن‏ در حضورش نیز می‏گویم نه غیبت می‏کنم(غ 352) این تقوای‏ام تمام که با شاهدان شهر ناز و کرشمه بر سر منبر نمی‏کنم(غ 353)

5-محتسب:حافظ با تندی و خشم بیش‏تری از محتسب‏ انتقاد می‏کند.چون‏که او هم دین و مذهب و دفاع از مقدسات را یدک می‏کشد و هم قدرت سیاسی و نظامی دارد و مزاحمتش در حد نصیحت و مجادله و تکفیر نیست،بلکه با قدرت وحشتناکی به‏ نابودی مخالفان می‏پردازد:

 

اگرچه باده،فرح‏بخش و باد گل بیز است‏ به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است(غ 41)

او نیز ریاکار است،بلکه مست ریاست:

 

بی‏خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل‏ مست ریاست محتسب باده بده و لا تخف(غ 296)

محتسب علاوه بر این مستی،مست شراب انگوری نیز هست، اما کسی درباره‏ی او بدگمان نیست و یا جرأت اعتراض را ندارد.البته‏ جدا از باده‏نوشی،پیمان‏شکن و نامرد نیز هست:

 

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز مست است و حق او کس این گمان ندارد(غ 126) باده با محتسب شهر ننوشی زنهار بخورد باده‏ات و سنگ به جام اندازد(غ 150)

با این وجود،حافظ ترس را کنار می‏گذارد و گاهی آشکارا و زمانی پنهانی و به طنز به محتسب اعتراض می‏کند:

 

آن شد اکنون که ز ابنای عوام اندیشم‏ محتسب نیز درین عیش نهانی دانست(غ 48) من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم‏ محتسب داند که من این کارها کم‏تر کنم(غ 346)

در این شرایط است که حافظ از صومعه و مدرسه و خانقاه بیزار است و برای فرار از این همه فساد و تظاهر به میکده و خرابات و دیر مغان پناه می‏برد:

 

بیا به میکده و چهره ارغوانی کن‏ مرو به صومعه که آن‏جا سیاه کارانند(غ 195) حدیث مدرسه و خانقه مگوی که باز فتاد در سر حافظ هوای میخانه(غ 427)

 

ب-شخصیت‏های مثبت

شخصیت‏های مثبت دیوان حافظ عبارتند از:رند،پیرمغان(پیر خرابات،پیر می‏فروش...)صاحبدل و درویش.این شخصیت‏ها بیش‏تر ساخته ذهن اسطوره‏ساز حافظ است و شاید در عصر حافظ نمونه‏یی نداشته باشد و جنبه‏ی آرمانی آن‏ها بسیار قوی‏ست.از طرفی این شخصیت‏ها می‏تواند شخصیت ثانوی خود شاعر باشد که‏ از زبان آنان حرف‏های دلش را بازگو می‏کند.

1-رند:رند مهم‏ترین شخصیت مثبتی‏ست که از آفریده‏های‏ طبع خلاق حافظ است و در دیوان او همواره به عنوان انسان کامل و یا نمونه‏ی کامل انسانی که باید باشد ولی در جامعه کم‏تر یافت‏ می‏شود،مطرح شده است.به عبارت دیگر حافظ انسانی را که‏ می‏جسته،ولی نیافته،در سیمای رند آفریده است.در دیوان او کلمه‏ی رند 52 بار و رندی 35 بار به کار رفته است که به عنوان نمونه‏ به چند بیت اشاره می‏شود:

 

غلام همت آن رند عافیت‏سوزم‏ که در گداصفتی کیمیاگری داند(غ 177) رند عالم‏سوز را با مصلحت‏بینی چه کار کار ملک است آن‏که تدبیر و تأمل بایدش(غ 276)

می‏توان دو پیام مهم حافظ را رندی و عشق دانست:

مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند که اعتراض به اسرار علم غیب کند(غ 188)

2-پیرمغان:پیرمغان-و همه‏ی پیرانی که با شراب سر و کار دارند،مثل پیر خرابات و پیر میکده-نیز ساخته‏ی طبع حافظ است.حافظ نقطه‏ی مقابل ریاکاری را شراب‏نوشی می‏داند.آن‏ها برخلاف شخصیت‏های منفی از ریا و تظاهر بی‏زارند و لطف‏شان‏ دائمی‏ست و از معرفت حق برخوردارند.

 

نیکی پیرمغان بین که چو ما بدمستان‏ هرچه کردیم به چشم کرمش زیبا بود(غ 203) بنده‏ی پیر خراباتم که لطفش دائم است‏ ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست(غ 71) در خرابات مغان نور خدا می‏بینم‏ این عجب بین که چه نوری ز کجا می‏بینم(غ 357)

3-درویش:آقای دکتر منوچهر مرتضوی،درویش را جزء اصطلاحات عادی ذکر کرده است.1درحالی‏که از شخصیت‏های‏ مثبت و مورد توجه حافظ است،او در غزلی سیزده بیتی با ردیف‏ درویشان به ستایش آنان پرداخته است:

 

روضه‏ی خلد برین خلوت درویشان است‏ مایه‏ی محتشمی خدمت درویشان است‏ ...دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال‏ بی تکلف بشنو دولت درویشان است(غ 49)

حافظ در بازار دنیا فقط درویشان را موفق می‏داند:

 

در این بازار اگر سودی‏ست با درویش خرسند است‏ خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی(غ 440)

البته در دیوان حافظ درویش به معنی لغوی و عادی نیز به کار رفته است:

 

عیب درویش و توانگر به کم‏وبیش بد است‏ کار بد مصلحت آن‏ست که مطلق نکنیم(غ 378)

 

ج-شخصیت‏های بینابین

بعضی شخصیت‏ها گاهی مثبت و زمانی منفی هستند،مثل‏ عارف،سالک،مرید و...این افراد اگر به پیروی از صوفیان و واعظان‏ ریاکار باشند،منفی‏اند،و اگر به شیوه‏ی رندان از ریاکاری دوری کنند، مثبت‏اند:

 

عکس روی تو چو در آینه‏ی جام افتاد عارف از خنده‏ی می در طمع خام افتاد(غ 111) به آب روشن می عارفی طهارت کرد علی الصباح که میخانه را زیارت کرد(غ 132)

او به دنبال عارفان واقعی می‏گردد که زبان طبیعت را بفهمند:

 

عارفی کو که کند فهم زبان سوسن؟ تا بپرسد که چرا رفت و چرا باز آمد(غ 174)

عارف اگر در خرقه و تعلقات خود آتش بزند،می‏تواند به مقام‏ رندی برسد:

 

در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک‏ جهدی کن و سرحلقه‏ی رندان جهان باش(غ 272)

 

د-صفات منفی و ضدّ ارزش‏ها از نظر حافظ

ضدّ ارزش‏ها،گناهان و صفات منفی در دیوان حافظ به شکل‏ خاصی مطرح نشده،فلذا در مقدمه ذکر چند نکته ضروری‏ست.

1-مراتب گناهان:گناهان را باید درجه‏بندی کرد و شدت و ضعف آن‏ها را تعیین نمود و در مقام مقایسه با یک‏دیگر قضاوت‏ کرد.مثلا از نظر حافظ خوردن شراب از خوردن مال حرام و یا مال‏ وقف و ریاکاری...بهتر است:

 

مرا که نیست ره و رسم لقمه پرهیزی‏ چرا ملامت رند شراب‏خواره کنم(غ 350) بیا که خرقه‏ی من گرچه رهن میکده‏هاست‏ ز مال وقف نبینی به نام من درمی(غ 471) می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب‏ بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند(غ 196)

2-تفکیک گناهان فردی و اجتماعی:حافظ بین گناهان فردی و اجتماعی تفاوت اساسی قائل است.چون ضرر گناهان فردی به‏ شخص گناهکار مربوط می‏شود.پس مسأله‏یی‏ست محدود و قابل‏ چشم‏پوشی،به خصوص که خداوند بسیار بخشنده است.اما گناهان‏ اجتماعی به این علت که به مردم ضرر و زیان می‏رساند،به راحتی‏ قابل گذشت و چشم‏پوشی نیستند.صفات منفی و ضدّ ارزش‏ها از نظر حافظ به گناهان اجتماعی مربوط می‏شود.اگر گناه فردی به‏ دیگران نفعی برساند از آن باکی نیست:

 

اگر شراب‏خوری جرعه‏یی فشان بر خاک‏ از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک(غ 299)

3-برخلاف زاهدان و صوفیان که ادعای پاک‏دامنی می‏کنند، حافظ رند ادعای گناهکاری می‏کند و حتا گناهانی که انجام نداده‏ است،به خود نسبت می‏دهد:

 

من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه‏ هزار شکر که یاران شهر بی‏گنه‏اند(غ 201) می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب‏ چون نیک بنگری همه تزویر می‏کنند(غ 200)

حال با توجه به این نکته‏ها می‏توان صفات و ارزش‏های منفی را که بیش‏تر جنبه‏ی اجتماعی دارد،از دیدگاه حافظ به شرح ذیل بیان‏ کرد:

1-ریاکاری:حافظ ریا را مادر همه‏ی پلیدی‏ها و فسادها می‏داند.در شواهد قبلی مشخص شد که مهم‏ترین صفت منفی که‏ همه‏ی شخصیت‏های منفی دیوان حافظ دارند،همین ریا و تظاهر است که شعله‏ی آن همه‏ی ارزش‏های مثبت و حتا دین آدمی را از بین می‏برد:

 

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود(غ 227) آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت‏ حافظ این خرقه‏ی پشمینه بینداز و برو(غ 407)

2-صحبت حکام:همنشینی با حاکمان به خصوص حاکمان‏ ستمگر و مستبد از نظر حافظ بسیار زشت و ناپسند است و او واعظان‏ را بدین سبب سرزنش می‏کند:

واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود؟(غ 228) صحبت حکام،ظلمت شب یلداست‏ نور ز خورشید جوی بوی که برآید بر در ارباب بی‏مروت دنیا چند نشینی که خواجه کی به در آید(غ 232)

3-ستم کردن و مردم‏آزاری:ستم کردن به دیگران از نظر حافظ گناه بزرگی‏ست،چون ستم و آزار دیگران سرمنشأ فسادهای‏ دیگر است:

 

مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن‏ که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست(غ 76)

(به تصویر صفحه مراجعه شود) وی رستگاری جاوید را در بی‏آزاری می‏جوید:

 

دلش به ناله میازار و رحم کن حافظ که رستگاری جاوید در کم‏آزاری است(غ 66) من از بازوی خود دارم بسی شکر که زور مردم‏آزاری ندارم(غ 323)

4-خودخواهی و خودپسندی:خودخواهی و غرور تنها یک‏ خصلت منفی فردی نیست،بلکه دارای وجهه‏ی اجتماعی نیز هست. چون انسان خودخواه همه‏ی چیزهای خوب را برای خودش‏ می‏خواهد،حقوق دیگران را رعایت نمی‏کند.خودخواهی دلیل‏ نادانی‏ست و حتا نشانه‏ی کفر و بزرگ‏ترین حجاب انسان است:

 

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست‏ کفر است در این مذهب خودبینی و خودرائی(غ 493) تا فضل و علق بینی بی‏معرفت نشینی‏ یک نکته‏ات بگویم خود را مبین که رستی(غ 434)

5-ادعاهای بی‏اساس داشتن:در عصر حافظ مدعیان‏ فراوانی بودند که هریک به نوعی خاص ادعاهای مردم فریب و بی‏اساس را مطرح می‏کردند که حافظ با آن‏ها مبارزه می‏کند و ادعاهای پوچ آن‏ها را برملا می‏سازد:

 

حدیث مدعیان و خیال همکاران‏ همان حکایت زردوز و بوریاباف است(غ 44) مدعی گو نغز و نکته به حافظ مفروش‏ کلک ما نیز زبانی و بیانی دارد(غ 125)

فیلسوف به عقل خود مغرور است و صوفی به طامات و کرامات‏ خویش.حافظ با هردو مخالف است و اسرار عشق را به مدعیان‏ نمی‏گوید تا در درد خودپرستی بمیرند:

 

یکی از عقل می‏لافد یکی طامات می‏بافد بیا کاین داوری‏ها را به پیش داور اندازیم(غ 374) خیز تا خرقه‏ی صوفی به خرابات بریم‏ شطح و طامات به بازار خرافات بریم(غ 373) با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی‏ تا بی‏خبر بمیرد در درد خودپرستی(غ 435)

 

6-عیب‏جویی:

 

عیب درویش و توانگر به کم‏وبیش بد است‏ کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم(غ 378)

 

7-گران‏جانی و عبوسی:

 

مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر میان‏ نستدن جام می از جانان گران‏جانی بود(غ 218)

 

8-سست عهدی و پیمان‏شکنی:

 

پیر پیمانه‏کش من که روانش خوش باد گفت پرهیز کن از صحبت پیمان‏شکنان(غ 387) خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد بگذر ز عهد سست و سخن‏های سخت خویش(غ 291)

 

9-وعظ بی‏عمل:

 

عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس‏ که وعظ بی‏عملان واجب است نشنیدن(غ 393)

 

10-زراندوزی:

 

چو گل گر خرده‏ای داری خدا را صرف عشرت کن‏ که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی(غ 454)

 

هـ-صفات و ارزش‏های مثبت

ارزش‏هایی که حافظ بدان‏ها معتقد است و در راه برپا داشتن‏ آن‏ها تلاش می‏کند،ارزش‏های انسانی-الهی‏ست که بشر در طول‏ تاریخ در آرزوی آن بوده و برای تحقق آن کوشیده است.این‏ ارزش‏ها در عصر حافظ یا وجود نداشته و یا بسیار کم‏رنگ بوده است. ولی حافظ به عنوان متفکری آزاداندیش که سرش به دنیا و عقبی‏ فرود نمی‏آید.درباره‏ی این ارزش‏ها بسیار اندیشیده و در راه برقراری‏ آن‏ها بسیار مبارزه کرده است.این خصوصیت به هنر شاعری او رنگی زیبا و عمری جاودانه بخشیده است.می‏توان گفت تا انسان در

گستره‏ی گیتی برای برپایی ارزش‏های انسانی تلاش و مبارزه‏ می‏کند،دیوان حافظ راهنما و راهگشای اوست.ارزش‏هایی که حافظ برای ما ارمغان آورده است،به‏طور خلاصه عبارتند از:2

 

یکم:درست نگاه کردن به زندگی و پدیده‏های آن

حافظ شاعر زندگی‏ست و دیوان او دفتر زندگی.وی با همه‏ی‏ پدیده‏های زندگی سروکار دارد و درباره‏ی همه‏ی آن‏ها اندیشیده‏ است و با نگاه نافذ خود به عمق وقایع و حقایق حیات راه یافته است. "مهم‏ترین آموزش غیر مستقیم حافظ این است که به ما شیوه‏ی‏ نگاه کردن به زندگی را می‏آموزد.نه این‏که به ما چند رهنمود و پند تحویل بدهد.به تشبیه می‏توان گفت که حافظ به جای آن‏که به ما چند ماهی از دریای هنر ببخشد،به ما ماهیگیری یاد می‏دهد تا به‏ کام خویش از دریای بی‏منتهای زندگی هنری و هنر زندگی،ماهی‏ مراد بگیریم."3

این نگاه درست به زندگی او را به ارزش‏های زیبایی رهنمون‏ می‏سازد که عبارتند از:

1-همساز کردن ناهمسازها:4کار مهم حافظ این است که‏ آن‏چه را دیگران متضاد می‏پندارند،او در کنار هم می‏نشاند و آن‏ها را باهم آشتی می‏دهد و با این کار خیلی از تضادهای فکر و اندیشه‏ی‏ آدمیان را حل می‏کند.اعاده‏ی حیثیت تن آدمی در کنار اعتلای روح، جمع کردن شادی و غم،هوشیار است و هم مست،هم در دریای‏ توحید است و هم غرق گناه.

 

چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم(غ 368) هوشیار حضور و مست غرور بحر توحید و غرقه‏ی گنهیم(غ 381)

حافظ به درستی بین دنیا و آخرت نیز آشتی برقرار کند و به‏ ارزش زیبایی که حد اقل در عصر او توسط زاهدان و صوفیان انکار می‏شد،دست می‏یابد.

 

نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو که مستحق کرامت گناهکاران‏اند(غ 195) فردا شراب کوثر و حور از برای ماست‏ و امروز نیز ساقی مهر وی و جام می(غ 429)

2-عاشقانه نگریستن و زیستن:عشق و عاشقی از پیام‏های مهم‏ حافظ است.او در عشق هم شادی و خوشی را می‏جوید و هم غم و اندوه آن را به جان می‏خرد."عشق تنها پاسخگویی به غریزه نیست، نیازی عمیق و اجتماعی‏ست.گهرهای وجود تنها در سایه‏ی عشق‏ قابل بهره‏وری‏ست...جهان آشفته بیش از هرچیز نیاز به عشق‏ دارد."5

 

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است‏ سلطان جهانم به چنین روز غلام است(غ 46) گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد ما را غم نگار بود مایه‏ی سرور(غ 254) عالم از ناله‏ی عشاق مبادا خالی‏ که خوش‏آهنگ و فرح‏بخش هوایی دارد(غ 123)

بهترین یادگاری انسان در جهان،عشق است و حافظ راز بقا و جاودانگی را در عشق می‏جوید:

 

از صدای سخن عشق ندیدم خوش‏تر یادگاری که در این گنبد دوار بماند(غ 178) هرگز نمیرد آن‏که دلش زنده شد به عشق‏ ثبت است بر جریده‏ی عالم دوام ما(غ 11)

3-امیدواری و خوش‏گذرانی:عشق واقعی شادی و امید و خوشی به بار می‏آورد و عبوسی و ترش‏رویی را کنار می‏زند.می‏توان‏ گفت که خوش‏خویی و آرامش لازمه‏ی عشق الهی‏ست.اگر خدا به‏ سراغ کسی برود،تنگ‏خویی و بدرفتاری از او رخت خواهد بست و شخص آزاد و امیدوار می‏شود:

 

ناامیدم مکن از سابقه‏ی لطف ازل‏ تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت(غ 80) دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم‏ سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم(غ 376)

آقای خرمشاهی می‏گوید:من در میان صدها دفتر و دیوان شعر و نثر فارسی،دفتر و دیوانی تازه‏تر و باطراوت‏تر و طربناک‏تر و امیدبخش‏تر از حافظ سراغ ندارم."6

 

حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است‏ بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم(غ 326)

4-اغتنام وقت:جهانی که به هر جهت در حال گذر است،باید قدر اوقات آن را دانست و فرصت‏های زندگی را بیهوده از دست نداد، البته حافظ در طی تطور فکری خویش در آن‏چه به مسأله‏ی اغتنام‏ وقت تعلق دارد،از مفهوم خیامی که رنگ فلسفی دارد،تا مفهوم‏ عرفانی آن سیر می‏کند.مفهوم خیامی اندیشه‏ی مبنی بر فکر تزلزل‏ حیات و متضمّن اجتناب از ضایع کردن عمر در باب گذشته و آینده‏ی‏ عمر است و در مفهوم عرفانی متضمّن سعی در نیل به خیر و کمال‏ است."7

 

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار کس را وقوف نیست که پایان کار چیست(غ 65) قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند پس خجالت که از این حاصل اوقات بریم(غ 373)

 

دوم-آزادگی و استغنا

آزادگی و بی‏نیازی و استغنا چنان در شعر حافظ موج می‏زند که‏ به حق می‏توان گفت:"شعر حافظ یک ترانه‏ی ابدی‏ست در ستایش‏ آزادگی و بی‏تعلقی،آن‏چه خود وی را مستوجب نام رند می‏کند، همین بی‏قیدی و بی‏تعلقی اوست،بی‏قیدی به هر آن‏چه انسان را در بند می‏کشد،به حدود و قیود،به عادات و تقالید به عقاید و مذاهب."8او از هر دو جهان آزاد است و با وجود عاشق‏پیشگی تمام‏ در مقابل کمان ابروی هیچ‏کس سر فرود نمی‏آورد و بر هرچه که‏ هست چهار تکبیر می‏زند و همه تعلقات را ترک می‏کند.

 

فاش می‏گویم و از گفته‏ی خود دل‏شادم‏ بنده‏ی عشقم و از هر دو جهان آزادم(غ 317)

سر ما فرو نیاید به کمان ابروی کس‏ که درون گوشه‏گیران ز جهان فراغ دارد(غ 117) من همان دم که وضو ساختم از چشمه‏ی عشق‏ چار تکبیر زدم یک‏سره برهرچه که هست(غ 24)

حتا در برابر شاهان روزگار سر فرو نمی‏آورد و در برابر دولت و سلطنت ایشان،سلطنت فقر را می‏آفریند که ملکش از زمین تا آسمان است.

 

شاه اگر جرعه‏ی رندان نه به حرمت نوشد التفاتش به می صاف مروق نکنیم(غ 378) اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل‏ کم‏ترین ملک تو از ماه بود تا ماهی(غ 488)

او از همه کس بی‏نیاز است و با همت بلند خویش طالب خورشید حقیقت است و فقط به درگاه خداوند روی می‏آورد:

 

کم‏تر از ذره نئی پست مشو مهر بورز تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ‏زنان(غ 387) حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم(غ 373)

 

سوم-ترک تعصب

حافظ به دلیل آزادگی و بلندهمتی و روح متعالی خویش در هیچ‏ موردی نه تنها تعصب و سخت‏گیری به خرج نمی‏دهد،بلکه بسیار اهل مدارا و آسان‏گیری‏ست:

 

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع‏ سخت می‏گردد جهان بر مردمان سخت‏کوش(غ 286)

حتا در زمینه‏ی اختلافات مذهبی او با آزادگی کامل برخورد می‏کند و جنگ‏های مذهبی را آشکارا نفی می‏کند و اهل تسامح و تساهل فکری‏ست و به آشتی و صلح توصیه می‏کند:

 

در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت،رفت(غ 83) جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه‏ چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند(غ 184)

این ترک تعصب سه صفت برجسته در او به وجود می‏آورد:

 

1-کم‏آزاری یا بی‏آزاری:

 

مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن‏ که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست(غ 76)

 

2-عیب‏جویی نکردن:

 

کمال سر محبت ببین نه نقص گناه‏ که هرکه بی‏هنر افتد نظر به عیب کند(غ 188)

 

3-اعتدال و میانه‏روی:

 

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد ورنه اندیشه‏ی این کار فراموشش باد(غ 105) عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند(غ 182)

 

چهارم-توجه به مردم و عدالت‏طلبی

حافظ به مردمی که در انسانیت با او شریک‏اند و مورد ستم واقع‏ شده‏اند،بسیار توجه دارد و همواره به فکر آن‏هاست و به یاری‏شان‏ می‏شتابد.می‏توان گفت:"ترک آزار بسی نیست انسان باید به هم‏نوع‏ خود برسد.حافظ از اولی به دومی می‏رسد.مقام عشق نه تنها مقام‏ دوست داشتن"یار"بلکه کانون محبت همه خلایق است".9این‏ موضوع در شعر او ارزش‏های ذیل را به وجود آورده است:

 

1-توجه به زیردستان و درویشان:

 

دایم گل این بستان شاداب نمی‏ماند دریاب ضعیفان را در وقت توانایی(غ 493) نظر کردن به درویشان منافی بزرگ نیست‏ سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش(غ 278)

2-توجه به یاران و دوستان:این توجه چنان گسترده است‏ که او حتا با دشمن نیز مدارا می‏کند:

 

ده روز مهر گردون افسانه است و افسون‏ نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا ...آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است‏ با دوستان مروت با دشمنان مدارا(غ 5)

3-بخشندگی و کرم داشتن:بخشش و کرم تنها یادگاری‏ست‏ که در جهان باقی ماند و از ارزش‏های مهم انسانی‏ست.حافظ حتا کرم را در ردیف رندی قرار می‏دهد:

 

بدین رواق زبرجد نوشته‏اند به زر که جز نیکویی اهل کرم نخواهد ماند(غ 179) رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است‏ حیوانی که ننوشد می و انسان نشود(غ 227)

4-عدالت‏طلبی:حافظ در نهایت به عدالت‏طلبی و مبارزه با ستم می‏رسد و برای شاهان هیچ عبادیت را بالاتر از عدالت‏ می‏خواند:

 

شاه را به بود از طاعت صد ساله و زهد قدر یک ساعته عمری که در او دار کند(وی نظام جهان را بر پایه‏ی عدل می‏داند و از عدم موفقیت‏ ظالمان سخن می‏گوید:

 

دور فلکی یک‏سره بر منهج عدل است‏ خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند






تاریخ: یکشنبه 10 دی 1391
ارسال توسط حميدرضارضايي

 

مرد جواني از سقراط رمز موفقيت را پرسيد كه چيست. سقراط به مرد جوان گفت كه صبح روز بعد به نزديكي رودخانه بيايد.

هر دو حاضر شدند.

سقراط از مرد جوان خواست كه همراه او وارد رودخانه شود. وقتي وارد رودخانه شدند و آب به زير گردنشان رسيد، سقراط با زير آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده كرد.

مرد تلاش مي كرد تا خود را رها كند اما سقراط قوي تر بود و او را تا زماني كه رنگ صورتش كبود شد محكم نگه داشت.

سقراط سر مرد جوان را از آب خارج كرد و اولين كاري كه مرد جوان انجام داد كشيدن نفس عمیق بود.سقراط از او پرسيد: "در آن وضعيت تنها چيزي كه مي خواستي چه بود؟"

پسر جواب داد: "هوا"

سقراط گفت: "اين راز موفقيت است! اگر همانطور كه هوا را مي خواستي در جستجوي موفقيت هم باشي بدستش خواهي آورد" رمز ديگري وجود ندارد.

کارت پستال درخواستی طراحان





تاریخ: شنبه 09 دی 1391
ارسال توسط حميدرضارضايي

 اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها، شاد و خندان باز گرد


باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیف مان چفتی به رنگ زرد داشت
دوش مان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستان مان از آه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مردِ مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم
لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچ ها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درسِ آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد؛ این مشق ها را خط بزن






تاریخ: شنبه 09 دی 1391
ارسال توسط حميدرضارضايي

     

هردمبیل

هردن بیر: [ هََ دَم ْ ](ترکی ، ص مرکب ) مرکب از دو کلمه ٔ هردن به معنی گاهگاه و بیر به معنی یک ، یعنی بدون نظم . نه بترتیب نیکو. نه بنظم شایسته . بی رویه . بی معنی . نابجای . چرند. (از یادداشتهای مؤلف ). عوام هردمبیل و هردنبیل گویند.

سُرُ و مُرُ و گنده

سر و مر: [ س ُ رُ م ُ ] (ص مرکب ، از اتباع ) سخت فربه : سر و مر و گنده .

قشقرق

قشقرق : [ ق ِ ق ِرِ ] (ترکی ، اِ) قشقره . هیاهو و جاروجنجال سخت . دادو فریاد خاصه میان زنان . هیاهوی بسیار از جماعتی

 الم شنگه

الم شنگه . [ اَ ل َ ش َ گ َ / گ ِ ] (اِ مرکب ) علم شنگه .  قیل و قال و شلوغ کردن یک نفر یا جمعی ، و با لفظ «درآوردن » استعمال میشود، شایدشنگه دهی بوده است که اهل آن وقتی که در محرم دسته بیرون میاوردند بی ترتیب و با داد و قال بودند. (فرهنگ نظام ج 3 ذیل «علم شنگه »

خالی بند

لاف زن، دروغگو. کسی که غلافِ شمشیر خود را خالی به خود بسته تا وانمود کند مسلح است. همچنین کسی که تفنگ بی فشنگ به خود بندد. کنایه از آنکه هیچ در چنته ندارد و لاف گزاف زند.

کجدار و مریز

دست به عصا رفتن؛ کنایه از رفتار با احتیاط بخاطر شرایط موجود: تصور کنید یک لیوان آب دستتان است در صورتی که کج است مراقب باشید که نریزد و این عبارت به این معنی است که کاری را با احتیاط انجام دهید:

بامبول

بامبول . (اِ) تُنبُل (درتداول عامه ). حیله و مکر در کاری . (فرهنگ نظام ). کَلَک . دوز و کلک . حقه . نادرستی . تزویر. (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمالزاده ). مکر. تقلب . شیوه . رنگ . دغل : هزاربامبول میزند، هزار شیوه میزند. (یادداشت مؤلف ).

چلمن

چلمن . [ چ ُ م َ ] (ص )  چِل . در تداول عامه ، کسی که زود فریب خورد. گول . در اصطلاح عوام ؛ مرادف پخمه و پپه و پفیوز است . فریب خوار. آنکه به فریب مال وی توان ستد.غَیّی . نادان . سفیه . ابله . هپل هپو. ضعیف عقل . دبنگ . هالو. خل.

هرّ و برّ

هر. [ هَِ رر ] (ع مص ) راندن گوسپند را. (منتهی الارب ). ||خواندن گوسپند را به سوی آب . منه المثل : لایعرف الهر من البر؛ یعنی او نمی شناسد رنج رسان را از راحت رسان یا فرق نمی کند خواندن گوسپند را از راندن . (منتهی الارب ). معنی مثل این است که کار آن را که بر وی هجوم می آورد از آنکه بدو نیکویی می کند فرق نمیگذارد. (اقرب الموارد). || (اِ) گربه . ج ، هِرَرَة. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).

گاگول

(ص .) (عا.) احمق ، گیج .

 


 

منابع: لغت نامه دهخدا - فرهنگ معین.





تاریخ: شنبه 09 دی 1391
ارسال توسط حميدرضارضايي

 

 
آذر ماه امسال با آمدن برف برق بخش اعظمی از شهرستان سمیرم از جمله منطقه ونک برای ساعت ها قطع شد ، بسیاری از ما فقط اخبار آن را شنیده و دنبال نمودیم ، اما جدای از سختی هایی که قطعی برق برای مردم داشته ، به یاد آوردیم سالهای نه چندان دور را که آنقدر برف می آمد که دانش آموزان چون از هر دو طرف برف درب حیاط را احاطه کرده بود ، ناچار بودند که از پشت بام ها داخل کوچه بپرند و لابلای برف های سپید و دل انگیز خود را کشان کشان به مدرسه برسانند ، توی مدرسه هم پر می شد از هلهله و برف بازی یا به قول خودمون ونکی ها گرنه بازی ، چه کیفی داشت وقتی با گرنه های آبکی همدیگه را نشونه می رفتیم ، بعضی از دوستان هم چنان ضرب دستی داشتند که آدم را بیچاره می کرد .




ادامه مطلب...
تاریخ: شنبه 09 دی 1391
ارسال توسط حميدرضارضايي

 

دختر ایل

دختر زحمت و نداری و غم

تو یادگاری از گذشته و امروز ایل و کوچی

تصویر تو  ، مادرانی را به یادم می آرود که سالها در دیار زیبایمان ، ونک سربلند زیستند ، به نداری و صبوری و افتخار .

 SiteRooz.com






تاریخ: شنبه 09 دی 1391
ارسال توسط حميدرضارضايي

 

 

دوباره باز خواهم گشت

نمی دانم چه هنگام ، از کدامین راه

ولی یکبار دیگر ،  باز خواهم گشت

و چشمان تو را ، با نور خواهم شست

و از عرش خداوندی ، شما را هدیه های تازه خواهم داد

به لب های فرو بسته ، امید خنده خواهم داد

به دیوار حریم عشق ، یکبار دگر ، من تکیه خواهم زد

به گندم ، من حدیث نو شکفتن ، یاد خواهم داد

به شمع روشن محفل ، رموز همنشینی با پر پروانه را ، من یاد خواهم داد

گل نرگس به دشت مهربانی ، هدیه خواهم برد

کمرهای خمیده از شقاوت ،  راست خواهم کرد

برای فهم زیبایی ، دوباره واژه خواهم ساخت

دوباره مزه لبخند را ،  من بر لبان خشک خواهم راند

                                                    

نگاه مهربانانه ، امید گرمی خانه

رسوم عشق ورزی را ،  دوباره زنده خواهم کرد

برای قفل لب هاتان ، برای فتح دل هاتان ، کلید تازه خواهم داد

برای سر نهادن ، تا سحر بگریستن ، آنک هزاران شانه خواهم داد

به مردم بانگ خواهم زد:

هلا ای عاشقان خسته نومید ، به پیش آرید دفترهای مشق زندگانی را

که من سر مشق های تازه خواهم داد

برای صبح فردا ، مشقتان این است

هزاران بار بنویسید ، آزادی ، محبت ، عشق

و یکصد بار بنویسید ، انسان بنده حق است

و بنویسید ، رنگ آسمان آبی است

سیاهی ها  ز دفترهای قلب خویش برگیرید

کنون با خط خوش ، زیبا

در اوراق سفید قلبتان این جمله را صد باره بنویسید

خدا نور است ، زیبایی است

خدا آزادگی را دوست می دارد

images (28).jpg

دوستان وهمکاران گرامی تا فرصتــــی دگـــر اورا سپـــــــــــاس شمــــــــــا را بـدرود.

آرزومند شادکامی تان

 






تاریخ: جمعه 08 دی 1391
ارسال توسط حميدرضارضايي
آخرین مطالب

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران