شمیم ادب
علمی،آموزشی،فرهنگی،اجتماعی

 

یاد دارم در غروب سرد سرد
 می گذشت از کوچه ما دوره گرد
داد می زد کهنه قالی می خرم
جنس عالی، دست دوم می خرم
گر نداری، کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
گفت اول ماه است نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی می خرید؟






تاریخ: دوشنبه 04 آذر 1392
ارسال توسط حميدرضارضايي
آخرین مطالب

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران