فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم:
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟
آن یک جواب داد: چه دانیم ما که چیست؟
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت:
این اشک دیده من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست
پروین اعتصامی
باز باران با ترانه
با گوهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران
گردش يك روز دیرین
خوب و شیرین
توي جنگل هاي گيلان
كودكي ده ساله بودم
شاد و خرم
نرمو نازك
چست و چابك
با دو پاي كودكانه
مي دويدم همچو آهو
مي پريدم ازلب جوي
دور ميگشتم ز خانه
مي شنيدم از پرنده
داستان هاي نهاني
از لب باد وزنده
رازهاي زندگاني
بس گوارا بود باران
وه چه زيبا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
رازهاي جاوداني, پندهاي آسماني
بشنو از من كودك من
پيش چشم مرد فردا
زندگاني خواه تيره خواه روشن
هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا
قيصرامين پور- روحش شاد
به دهان بر گرفت و زود پرید
بر درختی نشست در راهی
که از آن می گذشت روباهی
روبه پر فریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز
گفت: به به، چقدر زیبایی
چه سری، چه دمی، عجب پایی
پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ
نیست بالاتر از سیاهی رنگ
گر خوش آواز بودی و خوشخوان
نبدی بهتر از تو در مرغان
زاغ می خواست قار قار کند
تا که آوازش آشکار کند
طعمه افتاد چون دهان بگشود
روبهک جست و طعمه را بربود

::
1. آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
2. قبل از جواب دادن فکر کن
3. هیچکس را تمسخر مکن
4. نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
5. خود برای خود، زن انتخاب کن
6. به ضرر و دشمنی کسی راضی مشو
7. تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما
8. کسی را فریب مده تا دردمند نشوی
9. از هرکس و هرچیز مطمئن مباش
10. فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
11. بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
12. سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی
13. با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی
14. راستگو باش تا استقامت داشته باشی
15. متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
16. دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
17. معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی
18. دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی
19. مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی
20. سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
21. روح خود را به خشم و کین آلوده مساز
22. هرگز ترشرو و بدخو مباش
23. در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند
24. اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده
25. دورو و سخن چین مباش و نزدیک دروغگو منشین
26. چالاک باش تا هوشیار باشی
27. سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی
28. اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری
29. با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد
30. مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند
|
عجايب هفتگانه از بحثهاي داغ و هميشگي مردم در مجالس و محافل است وبراي روشن شدن مطلب به چگونگي به وجود آمدن آنها اشاره ميشود. 1. اهرام ثلاثه مصر: مشهورترين فراعنه مصر سه پادشاه از سلسه چهارم اند كه در حدود سه هزار سال قبل از ميلاد ميزيسته اند و ابنيه عظيمي به عنوان خوابگاه ابدي خود ساخته اند كه به نام اهرام ثلاثه مصر معروف است. در يكي از سالنها جسد موميائي كئوپس فرعون مصر گذاشته شده است.2800سال قبل از ميلاد 2. حدايق معلّقه يا باغهاي آويزان: در بابل قديم يكي از عجائب هفتگانه جهان قديم است كه به قصر شاهي متصّل بود و منسوب به نبوكد نصر «بُخت نصر» دوّم است و گويند او باغها را براي زن خود سميراميس بر تپّه هاي مصنوعي كه باستون بنا شده بود و 75قدم از سطح زمين ارتفاع داشت با هزينه بسيار بنا كرد و درختان بلند كمياب كاشته بودند. 3. مجسّمه زئوس «ژوپیتر»: طبق افسانه هاي روم قديم وي خداي خدايان در شهر المپيا حاكم نشين يونان نصب شده بود و در خلال جنگهاي گوناگون از بين رفته است. 4. معبد آرتميس: يكي از معابد بزرگ جهان بوده داراي 127ستون ميباشد و پنج سال پيش از تولّد حضرت مسيح ساخته شده است جنس آن از مرمر خالص گرانبها است. 5. آرامگاه موسولوس: يكي ديگر از شاهكارهاي هنري است كه به دستور زن باوفايش در تاريخ325 پيش از ميلاد ساخته شده ولي بر اثر مرور زمان و زلرله هاي شديد قسمتهائي از آن شكــاف برداشته و خــراب شده است، در قرن نوزدهم قسمتهاي قيمتي آن به موزه لندن برده شده است. 6. مجسّمه آپولون : خداي روشنائي يونان باستان «وي پسرزئوس ولتو و برادر آرتميس بود» كه در سال 280قبل از ميلاد ساخته شده و نصب آن از شاهكارهاي صنعت است. 7. فار «فانوس» اسكندريّه: در نزديكي بندراسكندريّه برج بزرگي ساخته بودند كه در بالاي آن شب وروز آتشي روشن بود و به نام چراغ دريائي ناميده ميشد چراغ دريائي اسكندريّه جالبترين و سودمندترين عجايب هفتگانه است. |
شاید تا به حال برای شما نیز پیش آمده باشد که در نرم افزارهای آفیس مثل MS Word و MS PowerPoint فایلی را ایجاد کرده اید و سپس با فونتهای مختلف متن خود را تایپ نموده اید، اما وقتی آن را برای پرینت و یا نمایش، به کامپیوتر دیگری منتقل میکنید، خواهید دید که تمام فونت هایتان به هم ریخته است.
حتمأ میدانید که این موضوع به خاطر آن است که شما بر روی کامپیوترتان از فونتی استفاده کردهاید که بر روی سیستم دوم وجود ندارد! اما راه حلهای مختلفی برای این کار وجود دارد. یکی از آنها این است که از فایل خود خروجی PDF بگیریم یا از صفحه متن عکس بگیریم. اما مشکل اینجاست که اگر بخواهیم بر روی کامپیوتر دوم این فایل را ویرایش کنیم چه؟ فونتها را با خود حمل کنیم و روی کامپیوتر دوم نصب کنیم؟
راه حل درستیست اما این کار کمی وقتگیر است! اما راه بهتری به وسیله Office 2007 امکان پذیر شده است! در این ترفند نحوه حفظ ثبات فونت ها بدون استفاده از راه های پیچیده را به شما معرفی خواهیم کرد ، البته به وسیله Microsoft Word 2007 و نسخه های بالاتر!
برای این کار:
بعد از اینکه متن خود را تایپ کردید و در آن از فونتهای مختلف استفاده نمودید، در سمت چپ و بالای Word یا PowerPoint ، بر روی گوی دایرهای شکل نرم افزار کلیک کنید تا منوی اصلی آن باز شود.
اکنون در قسمت پایینی و سمت راست این منو، روی گزینه Word Options کلیک کنید.
در پنجرهای که باز میشود، از قسمت Save در بخش Preserve fidelity when sharing this document ، تیک گزینه Embed fonts in the file را بزنید.
با انتخاب این گزینه تمام قلمهای به کار رفته در متن شما هنگام ذخیرهسازی، به فایل چسبیده شده و در هر سیستم دیگری که آن را باز کنید، بدون هیچ مشکلی نمایش داده میشود.
توجه کنید که در این بخش گزینهای با عنوان Do not common system fonts وجود دارد که بهتر است تیک آن را نیز بزنید. در غیر این صورت، تمام قلمهای پیشفرض سیستمی نیز به فایل، میچسبد و در نتیجه حجم فایل نهایی، بسیار زیاد می شود.

شب یلدا کـــه رفتم ســــوی خـانه گرفتـــــــم پرتقـــــــــــــال و هندوانه
خیـــــار و سیب و شیرینی و آجیل دوتـــــا جعبه انــــــــــــــار دانه دانه
گـــــــز و خربوزه و پشمک که دارم ز هــــــــر یک خاطراتی جــــــاودانه
شب یلدا بــــــــوَد یا شـــــــام یغما و یــــــــــــــا هنگــــــــام اجرای ترانه
به گوشم میرسد از دور و نزدیک نوای دلکـــــــــش چنگ و چغــــــانه
ادامه مطلب رو از دست ندید . . !
پس از صرف طعام و چــــای و میوه تقاضــــــــا کردم از عمّـــــــه سمانه
که از عهــــــد کهـــــــــن با ما بگوید هم از رسم و رســــــــــوم آن زمانه
چه خوش میگفت و ما خوش میشنیدیم پس از ایشان مرا گـــــــل کرد چانه
نمیدانم چـــــــرا یک دفعـــــه نامِ- “جنیفر لوپز” آمــــــــــــــــد در میانه
عیالم گفت:خواهــــــــــان منی تو و یا خواهــــــــان آن مست چمانه؟
به او با شور و شوق و خنده گفتم عزیزم با اجــــــــازه، هــــــــــر دُوانه!!
نمیدانی چه بلوایی به پـــــا شد از آن گفتــــــــــــــــار پاک و صادقانه
به خود گفتم که”بانی” این تو بودی که دست همســـــــرت دادی بهانه
خلاصه آنچنــــــــــــــان آشوب گردید کـــــــــه از ترسم برون رفتم ز خانه
ز پشت در زدم فریـــــــــــاد و گفتم: “مدونا” هم کنارش، هر سه وانه!!
و آن شب در به روی مــن نشد باز شدم چـــــــــون مرغ دور از آشیانه
شب جمعــــــــــــه برای او نوشتم ندامت نامـــــــــــــه، امّـــا محرمانه
نمیدانم پس از آن نامــــــه دیگر عیالم کینه بــــــــــــا من داره یا نِه
ولی بگذار- بــــــــــــــا صد بار تکرار- بگویم آخرین حرفــــــــــــــم همانه!!
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
ای دل چه اندیشیده ای درعذرآن تقصیرها
زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا
زان سوی اوچندان کرم زین سوخلاف وبیش وکم
زان سوی او چندان نعم ، زین سوی تو چندین خطا
زین سوی تو چندین حسد، چندین خیال وظن بد
زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا
چندین چشش ازبهرچه ؟ تاجان تلخت خوش شود
چندین کشش ازبهرچه ؟ تا در رسی در اولیا
ازبدپشیمان می شوی ،الله گویان می شوی
آن دم تو را او می کشد تا وارهاند مرتورا
ازجرم ترسان می شوی ، وزچاره پرسان می شوی
آن لحظه ترساننده رابا خودنمی بینی چرا؟
گرچشم تو بربست او چون مهره ای دردست او
گاهی بغلتاندچنین گاهی ببازد درهوا
گاهی نهد درطبع تو سودای سیم و زروزن
گاهی نهددرجان تو نورخیال مصطفی
این سوکشان سوی خوشان وان سوکشان باناخوشان
یا بگذردیا بشکند کشتی دراین گرداب ها
چندان دعاکن درنهان چندان بنال اندرشبان
کزگنبدهفت آسمان درگوش تو آید صدا
بانگ شعیب وناله اش وان اشک هم چون ژاله اش
چون شد زحد،ازآسمان آمدسحرگاهش ندا
گرمجرمی بخشیدمت وزجرم آمرزیدمت
فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا
گفتا نه این خواهم نه آن دیدارحق خواهم عیان
گرهفت بحرآتش شود من در روم بهرلقا
گر رانده ی آن منظرم ،بسته است ازاو چشم ترم
من درجحیم اولی ترم جنت نشاید مرمرا
جنت مرا بی روی او هم دوزخ است وهم عدو
من سوختم زین رنگ وبو کو فر انواربقا
گفتندباری کم گری تاکم نگردد مبصری
که چشم نابینا شود چون بگذردازحد بکا
گفت ار دوچشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت
هرجزو من چشمی شود کی غم خورم من ازعمی
ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن
تاکورگردد آن بصر کو نیست لایق دوست را
اندرجهان هرآدمی باشد فدای یارخود
یاریکی انبان خون یاریکی شمس ضیا
چون هرکسی درخورد خود یاری گزیدازنیک وبد
ما رادریغ آید که خود فانی کنیم ازبهرلا
روزی یکی همراه شدبا بایزید اندررهی
پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا
گفتا که من خربنده ام. پس بایزیدش گفت رو
یارب خرش رامرگ ده تا او شود بنده ی خدا
( از غزلیات شورانگیزمولوی دردیوان شمس )
اینک که من از دنیا میروم 25 کشور جزو امپراطوری ایران است.
در تمام این کشور ها پول ایران رواج دارد و ایرانیان در آن کشورها
دارای احترام هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران محترم شمرده
می شوند. جانشین من خشایار باید بداند همانند من در حفظ این
کشور بکوشد و راه نگهداری این سرزمین ها این است که در امور
داخلی آنها دخالت نکند و مذهب و شعایر آنها محترم بشمارد.
اکنون که من از دنیا می روم تو 12 کرور زر در خزانه سلطنتی داری
و این زرها یکی از ارکان قدرت توست زیرا قدرت پادشاه به شمشیر
نمی باشد بلکه به ثروت میباشد البته به خاطر داشته باش که تو
باید به زرها بیافزایی نه اینکه از آن بکاهی من نمی گویم در مواقع
ضروری از آن برداشت نکنی زیرا قائده زر در زرخانه این است که
هنگام ضرورت از آن برداشت کنی اما در اولین فرصت آنچه
برداشتی برگردان. مادرت آتوسا بر من حق دارد و پیوسته وسایل
رضایت خاطرش را فراهم کن 10 سال است که من مشغول
ساختن انبارهای غله در کشور هستم من روش ساختن این انبارها
را که با سنگ بنا می شود به شکل استوانه است را از کشور مصر
آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن بوجود
نمی آید و غله بدون اینکه فاسد شود چند سال می ماند تو باید
بعد از من ساختن انبارهای غله را ادامه دهی تا اینکه همواره آذوقه
2یا 3 سال کشور ذخیره باشد.
هرگز و هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مهم مملکتی
نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است چون
اگر دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی بگماری و آنها به
مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند تو نخواهی توانست آنها
را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری که
رعایت دوستی رابنمایی.
کانالی را که می خواستیم بین شط نیل و دریای سرخ ایجاد کنم به
اتمام نرسیده و تمام کردن آن از نظر بازرگانی و جنگی خیلی
اهمیت دارد و تو باید آن کانال را به اتمام برسانی همچنین عوارض
تردد کشتی ها از آن نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان ترجیح
دهند از آن نگذرند. اکنون قشونی به مصر فرستاده ام تا در قلمرو
ایران نظم برقرار سازد ولی فرصت نکردم قشونی به یونان بفرستم
تو با ارتشی قوی و نیرومند به یونان حمله کن و به آنان بفهمان که
پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را نابود کند. توصیه دیگر من
به تو این است که هرگز درغگو و متقلب را به خود راه مده چون
هردوی آنها آفت آفت سلطنت، هستند و هرگز همال دیوان را به
مردم مسلط مکن و برای اینکه آنها بد رفتاری
کنی آنها نمی توانند معامله متقابل کنند و اما در میادین نبرد تلافی
خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدنشان شود. امر آموزش را ادامه
بده بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا فهم و عقل آنها
فزونی یابد در این صورت با اطمینان بالاتری می توانی
سلطنت نمایی ، همواره حامی کیش یزدان پرستی باش اما هیچ
قومی را مجبور مکن که پیرو کیش تو باشند و پیوسته به خاطر
داشته باش که هرکس آزاد است از هر کیشی و آئینی که میل
دارد پیروی نماید.
پس از مرگ بدنم را بشوید و آنگاه در کفن بپیچانید و در تابوت
سنکی قرار بدهید و در قبر بگذارید اما قبرم را مسدود مکنید تا هر
زمانی که تابوت مرا ببینی دریابی که پدرت زمانی پادشاهی مقتدر
بوده است و تو نیز همچون من روزی خواهی مُرد و با دیدن من غرور
برتو غلبه نخواهد کرد اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی بگو که قبر مرا
مسدود نمایند و وصیت کن تا پسرت نیز در مورد تو چنین نماید.زنهار
هرگز مدعی و هم قاضی مشو و اگر نسبت به کسی ادعایی داری
موافقت کن یک قاضی بیطرف آن را بررسی و حکم نماید زیرا مدعی
اگر قاضی شود ظلم خواهد کرد. هرگز از آباد کردن دست برندار زیرا
قاعده این است که وقتی کشوری آباد نشود رو به ویرانی خواهد
رفت آباد کردن،حفر قنات و احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول
قرار ده عفو و سخاوت را فراموش مکن وجدان که بعد از عدالت
برجسته ترین صفت پادشاهان عفو و سخاوت است ولی موقعی
است که نسبت به تو خطایی کرده باشند و اگر به دیگری خطایی
کرده باشند و تو آنرا عفو کنی ظلم کرده ای.
دیگر چیزی نمی گویم و این اظهارات را با حضور کسانی غیر از تو
که اینجا هستند عنوان داشتم تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این
توصیه ها را کردم و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می
کنم مرگ من نزدیك است.
در جهان تنها یك فضیلت وجود دارد
و آن آگاهی است
و تنها یك گناه،
وآن جهل است
و در این بین ، باز بودن و بسته بودن چشم ها،
تنها تفاوت میان انسان های آگاه و نا آگاه است
نخستین گام برای رسیدن به آگاهی
توجه كافی به كردار ، گفتار و پندار است.
زمانی كه تا به این حد از احوال جسم،
ذهن و زندگی خود با خبر شدیم،
آن گاه معجزات رخ می دهند.
در نگاه مولانا و عارفانی نظیر او
زندگی ، تلاش ها و رویاهای انسان
سراسر طنز است!
چرا كه انسان نا آگاهانه
همواره به جست و جوی چیزی است
كه پیشاپیش در وجودش نهفته است!
اما این نكته را درست زمانی می فهمد
كه به حقیقت می رسد!
نه پیش از آن!
مشهور است كه "بودا" درست در نخستین شب
ازدواجش، در حالی كه هنوز آفتاب اولین صبح
زندگی مشتركش طلوع نكرده بود، قصر پدر را در
جست و جوی حقیقت ترك می كند. این سفر سالیان
سال به درازا می كشد و زمانی كه به خانه باز می گردد
فرزندش سیزده ساله بوده است! هنگامی كه
همسرش بعد از این همه انتظار چشم در چشمان
"بودا" می دوزد، آشكارا حس می كند كه او به حقیقتی
بزرگ دست یافته است. حقیقتی عمیق و متعالی.
بودا كه از این انتظار طولانی همسرش
شگفت زده شده بود از او میپرسد: چرا به دنبال
زندگی خود نرفته ای؟!
همسرش می گوید: من نیز در طی این سال ها
همانند تو سوالی در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش
می گشتم! می دانستم كه تو بالاخره باز می گردی
و البته با دستانی پر! دوست داشتم جواب سوالم را
از زبان تو بشنوم، از زبان كسی كه حقیقت را
با تمام وجودش لمس كرده باشد. می خواستم بپرسم
آیا آن چه را كه دنبالش بودی در همین جا و در
كنار خانواده ات یافت نمی شد؟!
و بودا می گوید: "حق با توست! اما من پس از
سیزده سال تلاش و تكاپو این نكته را فهمیدم كه
جز بی كران درون انسان نه جایی برای رفتن هست
و نه چیزی برای جستن!"
حقیقت بی هیچ پوششی
كاملا عریان و آشكار در كنار ماست
آن قدر نزدیك
كه حتی كلمه نزدیك هم نمی تواند واژه درستی
باشد!
چرا كه حتی در نزدیكی هم
نوعی فاصله وجود دارد!
ما برای دیدن حقیقت
تنها به قلبی حساس
و چشمانی تیزبین نیاز داریم.
تمامی كوشش مولانا
در حكایت های رنگارنگ مثنوی
اعطای چنین چشم
و چنین قلبی به ماست
او می گوید:
معجزات همواره در كنار شما هستند
و در هر لحظه از زندگی تان رخ می دهند
فقط كافی است نگاه شان كنید
او گوید:
به چیزی اضافه تر از دیدن
نیازی نیست!
لازم نیست تا به جایی بروید!
برای عارف شدن
و برای دست یابی به حقیقت
نیازی نیست كاری بكنید!
بلكه در هر نقطه از زمین،
و هر جایی كه هستید
به همین اندازه كه با چشمانی كاملا باز
شاهد زندگی
و بازی های رنگارنگ آن باشید،
كافی است!
این موضوع در ارتباط با گوش دادن هم
صدق میكند!
تمامی راز مراقبه
در همین دو نكته خلاصه شده است
"شاهد بودن و گوش دادن"
اگر بتوانیم
چگونه دیدن و چگونه شنیدن را بیاموزیم
دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم .
انسان اگر فقیر و گرسنه باشد بهتر از آن است که پست و بی عاطفه باشد.
شاید بتوانی کسی را که خواب است بیدار کنی اما کسی که خود را به خواب زده هرگز.
حتی تظاهر به شادی نیز برای دیگران شادیبخش است.
شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی، اما حال که به آن دعوت شدهای تا میتوانی زیبا برقص .
شکست خوردن ناراحتی ندارد، آدم باید شجاع باشد تا بتواند از خودش یک احمق بسازد.
این یکی از تضادهای زندگی ماست که آدم همیشه کار اشتباه را در بهترین زمان ممکن انجام می دهد.
زندگی در کلوز آپ (نمای نزدیک) تراژدی و غم انگیز است و در لانگ شات (نمای دور) کمدی و خنده دار.
حتی بهترین فرزندان نیز دشمن جان پدر و مادرانند
خوشبختی فاصله این بدبختی است تا بدبختی دیگر.
اگر شاد بودی آهسته بخند تا غم ناراحت نشود و اگر غمگین بودی آرام گریه کن تا شادی ناامید نشود.
انسانها بسیار می اندیشند و کمتر احساس می کنند. ما بیشتر از تکنولوژی، نیاز به انسانیت داریم، بیشتر از نبوغ و هوش، نیاز به رأفت و مهربانی داریم، چرا که بدون مهربانی و انسانیت زندگی پر از خشونت و از دست رفتنی است .

